ادوارد براون استراتژیست استعمار

گفت‌وگوی «برهان» با «یعقوب توکلی»؛

براون یک چهره‌ی استراتژیست در مسیر منافع انگلستان بود؛ اما اهمیت وی در این است که برای انگلستان در ایران استراتژی تعریف می‌کند. در مورد یک استراتژیست نمی‌توانیم از لفظ جاسوس استفاده کنیم، چون شأن دشمنی یک استراتژیست خیلی بالاتر از جاسوس است…


گروه تاریخ اندیشکده برهان

اهمیت شناختن ماهیت سیاسی و استعماری پشت پرده‌ی ادوارد براوان، از این نظر مهم است که اغلب روشنفکرنماهای ایرانی از او یک دانشمند و ادیب ایران دوست بی‌غرض ترسیم کرده و کوشش نموده‌اند تا ماهیت استعماری وی، روشن نگردد. براون، با تظاهر به تصوف و عرفان، خود را وارد محافل و خانواده‌های ایرانی کرد تا اهداف انگلیس را در رابطه با فرقه‌های استعماری بابی و بهائی، عملی سازد.

در این زمینه، با استاد یعقوب توکلی، محقق و پژوهش‌گر تاریخ معاصر و جریان‌شناسی سیاسی، به گفت‏گو نشسته‌ایم. گفتنی‌است عضویت در پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی، تدریس در دانشگاه‌های شهید بهشتی و قم، سردبیری نشریه زمانه و مدیریت گروه تاریخ تمدن پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، از جمله فعالیت‌های وی است و تاکنون بیش از ۲۰ اثر علمی و پژوهشی به قلم وی منتشر شده است.

 

لطفاً راجع به ابعاد پنهان شخصیت براون توضیح بفرمایید.

در مورد براون و شخصیت‌هایی که با وی شباهت دارند باید یک مجموعه‌ی منسجم تاریخی را در نظر داشته باشیم. ادوارد براون یک شخص نیست، بلکه یک حلقه‌ی بسیار مهم از زنجیره‌ای است که در تدوام شرق‌شناسی و آشنایی با دنیای شرق وارد ایران می‌شود.

اگر به تاریخ ورود کسانی که به شرق آمده‌اند توجه کنیم، چه در گذشته‌ی دور مانند زمان «مارکوپلو» و چه در زمان نزدیک‌تر، مشاهده می‌کنیم که همه‌ی این شرق‌شناسان دستی در سیاست داشته‌اند و آثار بسیاری در این حوزه نوشته‌اند و دخالت‌های اساسی در مسائل مربوط با دنیای شرق نموده‌اند. اما یک واقعیت بسیار آموزنده برای ما این است که جریان شرق‌شناسی در طول تاریخ خود یک جریان متداوم بوده و در طول زمان رشد کرده است؛ یعنی، اگر جریان ‌شرق‌شناسی ابتدا به صورت سیاحی و سفرنامه‌نویسی متدوال بوده، آرام‌آرام به تاریخ‌نویسی تبدیل شده است.

محقق، پژوهشگر یا جاسوس استعمار در مورد براون کدام یک صدق می‌کند؟

همان طور که اشاره شد، براون در امتداد جریان شرق‌شناسی به ایران آمد. وقتی شرق‌شناسان دوره‌ی صفویه یا قاجاریه را می‌بینید، متوجه می‌شوید که آن‌ها عمدتاً سیاحت‌نویس بوده‌اند. در واقع برای سیاحت آمده بودند.

البته سطح کاری آن‌ها مثل یک سیاح معمولی نبود. ‌غرب برای پیشرفت در منطقه‌ی جهان اسلام نیازمند شناخت و آگاهی بود و این شناخت نیازمند دانستن زبان و داشتن آمار و اطلاعات واقعی بود. در همین زمینه، وقتی «ناپلئون» ژنرال «گاردان» را به ایران می‌فرستد، به او می‌گوید که تمام مسیرهای دسترسی به هندوستان را مطالعه کند و از راه‌های دسترسی به روسیه و اطراف ایران آگاهی پیدا کند. مجموعه‌ای که او تهیه کرد جزو بهترین کارهای نوشته‌ شده است.

طیف بسیار گسترده‌ای از منابع روسی که به مطالعات شرق‌شناسی پرداخته‌اند نظامیان هستند. بر همین اساس، چند کتاب خوب راجع به مازندران، نوشته‌ی سیاحان نظامی روس است که به این منطقه آمده‌اند و خصلت‌های مردم مازندران را توضیح داده‌اند. یکی از این شخصیت‌های جالب «وامبری» است که به ۶ زبان مسلط بود. او به ترکیه رفت، زبان ترکی را فرا گرفت، با اهل تصوف ترکیه معاشرت داشت، با تفکر آنان آشنا شد و سپس به شکل یک درویش صوفی اهل سنت به ایران آمد و از مناطق گوناگون، گزارش‌های دقیقی نوشت.

هر چه جلوتر می‌آییم چهره‌های مؤثرتر آرام‌آرام پیدایشان می‌شود، مثل «سرجان ملکی»، سرگرد «اوزلی» یا «لرد کرزن» که کتاب «ایران و قضیه‌ی ایران» را نوشته است. پروژه‌ی جریان استعمار تک‌محصولی و سیاست اصل تخصص در عرصه‌ی اقتصاد بین‌الملل در ایران را بر اساس نظریه‌های او طراحی کردند و به این نتیجه رسیدند که در ایران تنباکو بهتر جواب می‌دهد. وقتی کتاب ایران و قضیه‌ی ایران را مطالعه می‌کنید، متوجه می‌شوید که آن‌ها چقدر مطالعات آماری دقیق از ایران داشته‌اند.وقتی نوشته‌های سرجان ملکم را می‌خوانید، متوجه می‌شوید که او برای ما تاریخ تنظیم کرده و می‌خواسته است تفکر تاریخی ما را به سمت تفکر تاریخی ناسیونالیستی و باستان‌گرایی سوق دهد. جلوتر که می‌آیید «اردشیر جی» را می‌بینید که چنین وضعیتی را دارد.

براون به شدت از فرقه‌ی بهاییت در ایران حمایت می‌کرد. او به حدی از آنان دفاع می‌کرد که در منابع عربی براون را بیشتر به عنوان یک بهایی‌شناس یا بابی‌شناس می‌دانند ‌تا ایران‌شناس یا شرق‌شناس. این نکته‌ی بسیار مهمی است و ما متأسفانه هنوز شاهد تداوم تفکر شرق‌شناسی و تفکر تاریخی از نوع تفکر براون در ایران هستیم.

تقریباً هم‌زمان با ورود او، براون هم وارد ایران می‌شود. جی در موضع یک روحانی زرتشتی بسیار شاخص است که می‌خواهد راجع به وضعیت زرتشتیان ایران مطالعه و از آنان حمایت کند، اما می‌بینید که وی در پشت صحنه پایه‌گذار (MI6) در ایران است. در تدوام این جریان «مردنیس رایت»، «مستر ترایت» و خانم «لمبتون» را مشاهده می‌کنیم.

با وجود اینکه در گذر زمان وابستگی‌های براون برای ما آشکار شده است، دلایل محبوبیت او در جامعه‌ی دانشگاهی ایران را چه می‌دانید؟

در مورد ستایش براون در ایران و اینکه چرا بیشتر از دیگران مورد توجه و ستایش قرار گرفته است باید بگوییم که نقش سیاسی براون هنوز در ایران به خوبی آشکار نشده است. او شبیه «الکساندر پوپ» و «رومن گیرشمن» عمل کرده است. الکساندر پوپ شرق‌شناس که علاقه‌مند به دفن در ایران است، راجع به آثار باستانی ایران فعالیت کرده است. براون نیز چنین موقعیتی پیدا کرد. علت این امر موقعیت علمی او در اینجا بود. در واقع جریان غرب‌ستایی از داخل و شرق‌شناسی از خارج، در کنار هم، چنین شرایطی را برای او فراهم کرده بود.غرب‌ستایان داخلی عمدتاً نمک‌گیر و شیفته‌ی براون بودند. جریان روشنفکری و غرب‌گرای ما به چهره‌های شاخص غربی با دقت نگاه نمی‌کند. به عنوان مثال این افراد وقتی که راجع به خانم لمبتون صحبت می‌کنند، به طور حتم عنوان «دوشیزه» را در ابتدای اسم او به کار می‌برند و اصلاً توجه نمی‌کنند که لمبتون عضو (MI6) بوده و برای دستگیری جاسوس آلمانی یک عملیات عجیب ویژه برای ارتش انگلیس انجام داده است. این افراد هیچ وقت از کتاب «نظام آبیاری ایران» یا «تاریخ اندیشه‌ی سیاسی لمبتون» خارج نمی‌شوند.دلیل دیگر این ماجرا می‌تواند این باشد که بسیاری از این افراد از سفره‌ی فکری جریانی که به براون متصل است ارتزاق کرده‌اند. ضمن اینکه عقل مترجم علمی در ایران بیشتر عقل تأسیسی فعال است و بیشتر حوزه‌های فکری دانشگاهی ما از عقل یا ذهن مترجم نشئت می‌گیرد. بنابراین در بهترین حالت منابع ما بازگوکننده‌ی تاریخی است که سرجان ملکم یا بروان نوشته‌اند.

در مورد ارتباط براون با فرقه‌ی ضاله‌ی بهاییت بفرمایید.

براون به شدت از فرقه‌ی بهاییت در ایران حمایت می‌کرد. او به حدی از آنان دفاع می‌کرد که در منابع عربی براون را بیشتر به عنوان یک بهایی‌شناس یا بابی‌شناس می‌دانند ‌تا ایران‌شناس یا شرق‌شناس. این نکته‌ی بسیار مهمی است و ما متأسفانه هنوز شاهد تداوم تفکر شرق‌شناسی و تفکر تاریخی از نوع تفکر براون در ایران هستیم.

چه چیزی باعث می‌شود افرادی مانند براون هنوز هم در محافل فکری ما ستایش شوند؟

علت عمده‌ی آن این است که فکر مدرنیته در ایران همیشه به غرب نگاه دارد. در واقع نه تنها نگاه به خویشتن ندارد، ‌بلکه توجه دارد که آنان چه می‌گویند. شما اگر تحقیق و پژوهش کنید، ولی مرجع غربی نداشته باشید، اعتبار ندارد. اگر خودتان اظهار نظر کنید، به طور قطع غیرعلمی است و حرفتان شنیده نمی‌شود.نکته‌ی دیگری که این مسئله را در ایران دامن می‌زند بحث تسلط و مهارت انگلیسی‌ها در حوزه‌ی علوم انسانی است. باید این واقعیت را بپذیریم، وگرنه اشتباه کرده‌ایم. انگلیسی‌ها در حوزه‌ی علوم انسانی، به خصوص مباحث تاریخی، مهارت و تدوام خوبی دارند. این قدرت، تداوم مهارت بیشتر و آن مهارت، این تداوم را ایجاد کرده است. به اعتقاد بنده این دو، متقابل هستند.

پس از براون و خانم لمبتون، «پیتر اولی»، «فرید هالدی» و… یکی پس از دیگری ظهور و بروز پیدا می‌کنند. همان طور که آنان قبلاً از «تقی‌زاده»، «قزوینی» و دیگران حمایت می‌کردند، امروز از «آجودانی» حمایت می‌کنند. این جریان را به طور مداوم نگاه داشته‌اند. برای مثال، «تاریخ ایران کمبریج» و «تاریخ اسلام کمبریج» جزو کارهای جدّی آن‌هاست. «انقلاب مشروطه» که «یار شاطر» آن را می‌نویسد هم در همین فضا تعریف می‌شود.

همچنین «دایره‌المعارف در ایران چه کسی چه کسی است؟» (?who is who) به دنبال بازشناسی افراد است. در این راستا، بسیاری را برای محافل و نشست‌های علمی دعوت می‌کنند و بورس‌‌های تحصیلی به آن‌ها می‌دهند تا حاکمیت فکری‌شان تداوم داشته باشد. بنابراین کسانی که بر سر سفره‌ی آن زنجیره‌ی فکری نشسته‌اند، همان طور که پیترا ولی را نقد نمی‌کنند، سرجان ملکم و براون را نیز نقد نمی‌کنند.

با این تفاسیر به طور مشخص چه عنوانی را می‌توان به «براون» اطلاق کرد: «مستشرق یا جاسوس؟»

بنده نمی‌گویم که براون مثل آرمینیوس وامبری نقش جاسوس را ایفا کرده است. او شأن و اعتباری داشته و به محافل فکری و علمی رفت‌وآمد می‌کرده است. طبیعتاً نمی‌توان او را در حد یک جاسوس دانست، چون جاسوس کسی است که ممکن است وظایف خاص و جزیی به او بدهند تا مثلاً از میزان اسلحه و مهماتی که در آن کشور ساخته می‌شود، مطلع شوند.

اما براون یک چهره‌ی استراتژیست در مسیر منافع انگلستان بود؛ همچنان که سرجان ملکم و لمبتون بودند. البته خانم لمبتون در ایام جوانی فعالیت‌های جاسوسی هم داشته است، اما اهمیت براون در این است که برای انگلستان در ایران استراتژی تعریف می‌کند. در مورد یک استراتژیست نمی‌توانیم از لفظ جاسوس استفاده کنیم، چون شأن دشمنی یک استراتژیست خیلی بالاتر از جاسوس است. به عنون مثال شأن اردشیر جی خیلی بالاتر از یک مأمور ساده است. درست است که عنوان ریپورتر دارد، اما اوست که برای ایران پادشاه انتخاب می‌کند.در حالی که براون رشد جریان بابی‌گری و بهایی‌گری در ایران را مطالعه می‌کند. او تاریخ ادبیات ایران را می‌نویسد. می‌گوید بر سر این آتش بدمید که ایرانیان به این دلیل که همسر امام حسین(علیه‌السلام) دختر یزدگرد بود شیعه شده‌اند. وقتی تشیع شما منبعث از ازدواج یک امامزاده با یک شاهزاده باشد، نتیجه‌اش چیست؟ او آگاهانه عمل می‌کند و می‌داند کجا را هدف گرفته است.

بنابراین بنده سطح دشمنی براون را بسیار فراتر می‌دانم. همه‌ی آنچه دوستان به معنای سیاست‌مدار و جاسوس می‌دانند ذیل این شخصیت قرار می‌گیرد. او جزو یک زنجیره‌ی مهم است. وقتی سرجان ملکم، نولوکا، مودی وات، سرانیس رایت، مستر توات (چهره‌های فکری) می‌آیند و براون در اینجا قرار می‌گیرد یعنی او یک سرسلسله است. اهمیتی ندارد که او سفیر نیست.

سؤالی که حتی تقی‌زاده هم آن را مطرح می‌کند این است که این آدم از کجا آمده است که حتی پول هم می‌دهد تا کتاب تاریخ پادشاهان صفوی در ایران چاپ شود؟ چرا از جیب خودش خرج می‌کند؟ علاوه بر این، کتب و آثاری از بهاییان را به انگلیس می‌برد و چاپ می‌کند. بنابراین بنده معتقدم که براون را باید یک دشمن استراتژیست بدانیم، نه یک جاسوس. امکان دارد با یک جاسوس صحبت کنید، پشیمان شود و به زندگی عادی خود برگردد؛ اما یک دشمن استراتژیک خطوط، مسیر و جریان فکری دارد.

در واقع براون در ایران ادامه‌ی لرد کرزن است که بعداً وزیر خارجه می‌شود. او سیاست‌های کرزن را در ایران پیگیری می‌کند. البته این جریان اختلاف‌هایی با وزارت دفاع و چرچیل داشتند که معتقد بودند باید بر موج انقلاب در ایران سوار می‌شدند که در فاز اول انقلاب مشروطه این کار را کردند و در فاز دوم طیف وزارت مستعمرات به نتیجه رسید و رضاخان را بر سر کار آورد.

براون در امتداد جریان شرق‌شناسی به ایران آمد. ‌غرب برای پیشرفت در منطقه‌ی جهان اسلام نیازمند شناخت و آگاهی بود و این شناخت نیازمند دانستن زبان و داشتن آمار و اطلاعات واقعی بود. در همین زمینه، وقتی «ناپلئون» ژنرال «گاردان» را به ایران می‌فرستد، به او می‌گوید که تمام مسیرهای دسترسی به هندوستان را مطالعه کند و از راه‌های دسترسی به روسیه و اطراف ایران آگاهی پیدا کند.

 

استادان و جامعه‌ی دانشگاهی ما دلبسته‌ی تاریخ‌نگاری به سبک براون هستند. آیا به ابعاد شخصیت او پی نبرده‌اند یا اینکه غرضی در کار است؟

بخشی از این دلبستگی به خاطر نشستن بر سر سفره‌ی آن‌هاست. دوستی داشتیم که در فرانسه تحصیل کرده بود، می‌گفت هر کسی به جایی که در آن درس خوانده است سمپاتی پیدا می‌کند. خود بنده اگر قرار باشد در تهران نباشم، به دماوند می‌روم، چون در این دو شهر تحصیل کرده‌ام. هر کسی نسبت به دانشگاهی که در آنجا درس خوانده است و روش آن دانشگاه سمپاتی دارد.

بنابراین بخشی از این دلبستگی به این دلیل است که بسیاری از اساتید ما روش تدریس خودشان را در آن مکتب فکری یاد گرفته‌اند و نتوانسته‌اند یک جریان فکری جدید را در درون خودشان به وجود آورند. این افراد فقط براون را ستایش نمی‌کنند، بلکه در مقابل افراد دیگری مثل پیتر اولی و لمبتون هم همین طور هستند. علت عمده‌ی این موضوع این است که دوستان نتوانسته‌اند از آن فضای فکری دانشگاهی غرب خارج شوند و این عدم خروج به دلیل ناتوانی، تعلق خاطر شدید و پرستیژ است.

زمانی که مستندات ارتباطات براون یا بهاییت در ایران با انگلستان مشخص می‌شود، باز هم نمی‌پذیرند؟

بنده نمی‌توانم بگویم که این‌ها وابسته هستند. در حال حاضر آثار «عباس امانت»، «احسان یارشاطر» و خیلی‌های دیگر در ایران تدریس می‌شود. نمی‌توان گفت وابستگی و تعلق وجود دارد. اما یک مسئله واقعیت دارد و آن این است که بسیاری از این دوستان به خودشان جرئت نمی‌دهند که فضایی فراتر از فضای فکری آنان داشته باشند. بنده بحثی دارم در مورد سازماندهی ذهن، تحت عنوان ذهن تقلیدی و عقل تقلیدی.

بسیاری از بزرگان ما، زمانی که به حوزه‌ی نظر می‌رسند، باز در همان حوزه‌ی نظر هم مقلدند و نمی‌توانند از یک مکتب فکری خارج شوند و خارج از آن تنفس کنند. در واقع خودشان را وابسته به آن جریان می‌دانند. یکی از ویژگی‌های اساسی نسل جوان امروز این است که در فضای فکری و نظری علوم انسانی طغیانگر هستند و این طغیانگری بسیار خوب است.

نسل جوان امروز مقلد نیست و ذهن و عقل تنقیدی در آنان خیلی خوب رشد می‌کند و باید امید داشته باشیم که یک نسل از اساتید این‌چنینی را تربیت کنیم که فضای عقل تنقیدی‌‌شان نیرومندتر باشد. اینکه امروز به دنبال عقل تأسیسی باشیم به نظرم عجولانه است. متأسفانه هنوز فضایی که عقل تنقیدی در آن نیرومندتر باشد و بتواند خارج از این فضا تنفس کند در بین دانشگاهیان ما وجود ندارد.

برای شکسته شدن این فضا در حوزه‌ی تاریخ‌نگاری چه پیشنهادی دارید؟

معتقدم بهترین کار برای جوانان، اساتید و خود بنده خواندن و نوشتن است. تداوم در این راه مهم است. متأسفانه ما ایرانی‌ها گرفتار بیماری انقطاع هستیم؛ کاری را آغاز می‌کنیم و پس از مدتی رها می‌کنیم. بهترین کار در این مسیر مطالعه و تداوم در آن است. آن قدر باید مطالعه کنیم که به لحاظ نظری، عقل و ذهنی فراتر از دیگران داشته باشیم و بتوانیم نظریه‌های جدیدی ارائه دهیم؛ نظریه‌هایی که بتوانند نسل جست‌وجوگر و اهل تحقیق ما را قانع کنند.

باید به حوزه‌ی نظریه‌پردازی برسیم و نظریه‌هایمان قانع‌کننده باشد. وقتی آنان قانع شدند، آرام‌آرام به وسیله‌ی این نسل جدید می‌توانیم فضای شیشه‌ای حاکم بر تفکر علوم انسانی در ایران را بشکنیم. با حرف و شعار کاری پیش نمی‌رود. متأسفانه تا امروز هزینه کرده‌ایم تا حرف دیگران را بر کرسی بنشانیم و فرزندانمان را فرستاده‌ایم تا در مکتب این آقایان شاگردی کنند و مبلغ اندیشه‌های آنان باشند.

برچسب ها

نوشته های مشابه

بستن
بستن