بازخوانیِ ارتباط میان ارتش مدرنِ پهلوی اول و شهریور 1320؛ بخش دوم
واکاوی علل انفعال دولت و دربار ایران در مواجهه با قوای متفقین

ارتشی که رکنِ اصلیِ نظام شاهنشاهیِ رضاشاه محسوب می‌شد، در نهایت در تنها نبردِ جدّیِ برون‌مرزی‌اش، ظرف تنها چندساعت از هم فرو پاشید. در این میان اما، برخورد منفعلانه‌ی دربار و دولت ایران در قبال حملات گسترده‌ی متفقین، از نکات تأمل‌برانگیز تاریخ ایران است؛ اینکه چرا نظام پادشاهی پهلوی ـ با داشتن آن ارتش زبانزد ـ فقط 3 روز (و بلکه کم‌تر) در مقابل قوای بیگانه تاب آورد؟!

گروه تاریخ اندیشکده برهان/ محمد پوریان؛ همان‌گونه که در بخش اول از این نوشتار با عنوان «کارآییِ ارتش رضاشاهی از منظر هزینه و فایده» اشاره شد، هر پدیده‌ای به حکم عُقل، باید از منظر «هزینه و فایده» توأمان بررسی شود و پدیده «ارتش مدرن» در دوران رضاشاه پهلوی نیز از این قاعده مستثنی نبوده و در بررسی میزان توسعه نظامیِ پهلوی اول، باید به این رویکرد توجه شود؛ اینکه در طول قریب به 20 سال، برای این ارتش چقدر هزینه شد و این ارتش، پس از صرف هزینه‌های بسیار برای توسعه و ارتقای همه‌جانبه‌اش، در نهایت چقدر برای کشور ایران، مفیدبه‌فایده بود؟
 
 
لینک بخش اول مقاله:
 
اجمالی از ماوقعِ اشغال ایران در شهریور 1320
یکی از منابع دست‌اول در توصیف وضعیت نظامیِ ایران در شهریور 1320، کتاب «خاطرات نخستین سپهبد ایران، احمد امیراحمدی» است.[1] وی در بخشی از خاطرات خود می‌نویسد که در فقره‌ی اشغال ایران، به رضاشاه گفته: «اعلی‌حضرت باید یکی از دو راه را انتخاب فرمائید: یکی آنکه اگر تصمیم به جنگ گرفته‌اند و می‌خواهند در تاریخ زندگی سیاسی اعلی‌حضرت این نقطه ضعف نباشد که در برابر دیگران سر تسلیم فرود آورده‌اند، ستاد ارتش را به همدان ببرند و با لشکرهای کرمانشاه و کردستان و لرستان و خوزستان در برابر نیروی انگلیس بجنگند و مرا هم به آذربایجان بفرستند که با قوای موجود تا آخرین نفر در برابر قوای روس بجنگم. با اطمینان به اینکه غلبه با آن‌هاست و ما کشته می‌شویم... در آینده وقتی کتاب خدمات درخشان بیست‌ساله‌ی اعلی‌حضرت را ورق بزنند، در ورق آخر این است که سر تسلیم در برابر بزرگترین نیروی نظامی جهان فرود نیاورد و ایستادگی کرد و مردانه جان داد و نامی بزرگ در تاریخ به یادگار خواهید گذاشت... اگر مصلحت نمی‌دانید که به چنین کاری دست بزنید، شقّ دوم این است که راه به آن‌ها بدهید و...»[2] که به نظر می‌رسد در میدان عمل، شاه ایران، شِقّ دوم پیشنهاد امیراحمدی را پذیرفت! زیرا که تنها دو روز پس از حمله‌ی همه‌جانبه‌ی قوای متفقین به خاک ایران، محمدعلی فروغی، نخست‌وزیر وقت، در آن اوضاع و احوال وخیم، به جای آنکه فکری به حال دفاع جانانه از مردم ایران علیه قوای متجاوز کند، با بهانه کردن این موضوع که «دولت و ملت ایران، صمیمانه طرفدار صلح و مسالمت بوده»[3] و اعلی‌حضرت با هرگونه خونریزی مخالف است، ساده‌لوحانه فرمان ترک مخاصمه را به تمام قوای مسلح کشور صادر کرد!
بدین ترتیب، ملت مظلوم ایران، به راحتی در مقابل حمله‌ی خشنِ دشمن متجاوز، بی‌دفاع ماند و شرایط تأسف‌آوری در این کشور پیش آمد:
«در همه‌جا... بدون استثناء،... فرماندهان قشون تا آنجا که توانستند نقدینه و اشیاء سبک‌وزن قشون را با خود برداشته و فرار کردند و سایر افسران و درجه‌داران و افراد هم اسلحه و مهمات و آذوقه‌ی موجود را برداشته و به این و آن فروختند. اگر در چند نقطه هم زدوخورد [با دشمنِ متجاوز] شد، قابل بحث و نقل نیست.»[4]
بدین ترتیب، قوای متجاوز، علی‌رغم ارسال نامه‌ی «ترک مخاصمه» از سوی دولت ایران به دو سفارتخانه‌ی روس و انگلیس در صبح ششم شهریور، متأسفانه هیچ وقعی به نیّاتِ باصطلاح صلح‌طلبانه و مسالمت‌جویانه‌ی دولت ایران ننهاد و تغییری در عملکرد او در خصوص بمباران شهرها و برخورد مسلحانه با نظامیان به وجود نیامد! روس‌ها با همان خشونت، شهرها را بمباران می‌کردند و نظامیان را که تسلیم می‌شدند به اسارت می‌گرفتند و به خارج از کشور می‌فرستادند. روزهای ششم و هفتم و هشتم شهریور، بمباران مناطق شمالی ایران توسط هواپیماهای بمب‌افکن بسیار شدید بود، به نحوی که غالب ساکنان شهرهای شمالی کشور محل سکونت خود را رها نموده، به دهات اطراف پناه می‌بردند.[5]
در این میان امّا برخورد منفعلانه‌ی دربار و دولت ایران در قبال حملات گسترده‌ی متفقین، از نکات تأمل‌برانگیز تاریخ ایران است؛ اینکه چرا نظام پادشاهی پهلوی اول ـ با داشتن آن ارتش زبانزد ـ فقط 3 روز (و بلکه کم‌تر) در مقابل قوای بیگانه تاب آورد؟!
در پاسخ به این پرسش بنیادین، گمانه‌های مختلفی قابل طرح است که در ادامه، اجمالاً به برخی از آن‌ها اشاره خواهد شد:
 
1. ارتش رضاشاهی، ارتشی برای مقابله‌ی درون‌مرزی
همانطور که در بخش اول از این نوشتار هم آمد، ارتش ایران در دوره‌ی رضاشاه، اساساً ارتشی نبود که برای دفاعِ خارجی تربیت شده باشد. ارتش مذکور، بیشتر به یک ژاندارمری بزرگ شبیه بود که به مثابه نیروی دفاعی در داخل مرزها عمل می‌کرد، نه برای دفاع از مرزها یا بیرون از آن. از این گذشته، این ارتش، نه‌تنها در انجام وظیفه‌ی طبیعی خود در جلوگیری از اشغال نظامیِ ایران موفق نبود، بلکه تمام توان خود را برای کارکردهای دیگری چون تأمین امنیت شخصِ شاه و حفظ سلطنت، اجرای سیاست تخته‌قاپو کردن عشایر و... مصروف داشت. لذا از چنین ارتشی، طبعاً انتظار برنامه‌ریزی دقیق و صحیح برای دفاع در مقابل دشمنِ خارجی نمی‌رفت.
 
تنها دو روز پس از حمله‌ی همه‌جانبه‌ی قوای متفقین به خاک ایران، محمدعلی فروغی، نخست‌وزیر وقت، در آن اوضاع و احوال وخیم، به جای آنکه فکری به حال دفاع جانانه از مردم ایران علیه قوای متجاوز کند، با بهانه کردن این موضوع که «دولت و ملت ایران، صمیمانه طرفدار صلح و مسالمت بوده» و اعلی‌حضرت با هرگونه خونریزی مخالف است، ساده‌لوحانه فرمان ترک مخاصمه را به تمام قوای مسلح کشور صادر کرد!
 
2. قانون نظام خدمت اجباری؛ فرصت یا تهدید علیه قوای متفقین؟
تصویب قانون «نظام خدمت اجباری» در سال 1304، فصل جدیدی از فرآیند ملت‌سازی را در میان ایرانیان گشود.[6] این قانون و خروجی آن ـ علی‌رغم محاسنی که بر آن مترتّب بود ـ معایب بزرگی داشت، از جمله آنکه قدمت زیادی نداشت ولذا خروجی آن، با کاستی‌های بسیاری همراه بود؛ مثلاً قشونی که از خروجیِ این نظام تشکیل شده بود، یحتمل نمی‌توانست آنچنان که باید، در برابر قوای منظم و کارکشته‌ی روس و انگلیس مقاومت کند؛ دغدغه‌ای که فرماندهان عالی ارتش نیز در همان روزهای سرنوشت‌ساز، به آن اذعان داشته و نگرانش بودند. امیراحمدی می‌نویسد: «در آن روزهای سرنوشت‌ساز، فرماندهان عالی ارتش صورتجلسه‌ای تنظیم کردند مبنی بر اینکه با قشونی که از افراد نظام وظیفه تشکیل شده، نمی‌توان در برابر قشون منظم روس و انگلیس مقاومت کرد و ممکن است خودِ افراد برخلاف اینکه با دشمن بجنگند، با دشمن همکاری کنند....»[7]
 
3. سایه‌ی اِشغال بر سر ایران، فرصتی طلایی برای فرار دیکتاتور
رضاخان میرپنج، لااقل به سه دلیل، ترجیح می‌داد تهدید حمله‌ی متفقین به خاک ایران را برای بقای شخص خود، تبدیل به فرصتی طلایی نماید:
اولاً از عکس‌العمل طبیعی مردم و انباشت نارضایتیِ آنان در قبال جنایات 16ساله‌اش، می‌ترسید و لذا خروج از کشور و دور شدن از مقابل دیدگان خشمگین مردم را بر ماندن و دفاع از کیان کشور ترجیح می‌داد.
ثانیاً از ورود قوای روس به تهران و نتیجتاً دستگیری‌اش، به شدت بیم داشت و لذا خروج از کشور با کمک انگلستان را بر ماندن اولویت می‌داد.
ثالثاً باقی ماندن رضاخان در ایران و محاکمه‌ی احتمالی‌اش، دستِ دخالتِ انگلستان را در بسیاری از اتفاقاتِ رخداده در کشور رو می‌کرد و برای همین، انگلستان حتی مقصد سفر رضاخان را نیز خودش برای او مشخص کرده، مقدمات و خرج این سفر را برایش مهیا نمود.[8]
لااقل به همین دلایل، رضاشاه، حمله قوای متفقین به خاک ایران را خواسته یا ناخواسته، فرصتی طلایی برای خروجش از کشور قلمداد می‌کرد و لذا استعفای خود را به مجلس شورای ملی تقدیم نموده، فرار را بر قرار ترجیح داد.
 
4. فربگیِ اقتصادیِ امراء ارتش، عاملی بازدارنده برای دفاع از کشور
تاریخ، همواره درستیِ این کلام معصوم (ع) در نکوهشِ دنیادوستی را به اثبات رسانده است که: «حبّ الدنیا رأسُ کلِّ خطیئة»[9]. خاصیت دنیاخواهی و رفاه‌طلبی این است که انسان را از انجام‌وظیفه‌ی به‌هنگام و درست در بزنگاه‌های تاریخی بازمی‌دارد. یکی از مصادیق این سنت تاریخی ـ که نمونه‌ی آن در تاریخ بشر فراوان است ـ عدم انجام‌وظیفه‌ی درست افسران و درجه‌داران ارتش رضاشاه در مقابل هجوم قوای روس و انگلیس بود. در طول 16 سال سلطنت رضاشاه، وی ارتش خود را به عنوان مهم‌ترین رکن نظام شاهنشاهی‌اش به دنیا معرفی کرده بود و به تبع این تفکر، همواره امتیازات مالی، رفاهی و طبقاتیِ خاصی را برای سران و بزرگان ارتش قائل می‌شد که شاید در میان دیگر اقشار کشوری، خبری از این امتیازات نبود.
 
وی سطح زندگی افسرانِ حرفه‌ای را به سطحی بالاتر از زندگی سایر کارکنان دولتی رساند، زمین‌های دولتی را به قیمت ناچیزی به آنان فروخت،[10] باشگاه بزرگی در تهران برای افسران بنا کرد و فارغ‌التحصیلان ممتاز دانشکده‌های نظامی را به آکادمی نظامیِ «سَن‌سیر» فرانسه فرستاد. وی همچنین همکاران وفادارش را که در هنگ قدیمی قزاق بودند، به ریاست هنگ‌های ارتش جدید منصوب کرد.[11] این رسیدگیِ بیش‌ازحد به اوضاع قشون و خصوصاً درجه‌دارانِ بلندپایه، به حُکم سنت تاریخیِ پیش‌گفته، طبعاً در کاهش کارآمدی و اقدامِ به موقعِ ارتش مؤثر بود؛ به هر میزان که این رسیدگی‌های بی‌حساب‌وکتاب بیشتر می‌شد، فربگیِ اقتصادیِ سران ارتش بیشتر و در مقابل، کارآمدیِ نظامی آنان برای اقدامِ به‌موقع، کم‌تر می‌گردید؛ امری که می‌توان به خوبی ردّپای آن را در فرار بسیاری از سران و درجه‌داران ارتشی در فقره‌ی شهریور 1320 مشاهده نمود. امیراحمدی در خاطرات خود، ضمن توصیف روحیه‌ی بسیار ضعیف ارتش و سران آن می‌گوید:
 
«سربازخانه متلاشی شده و فرماندهان نالایق و ناصالح، سربازها را لُخت کرده و از سربازخانه‌ها بیرون کرده‌اند.... افسران ارشد و امراء ارتش همینکه بوی جنگ شنیدند، هر یک از گوشه‌ای فرار کردند. رضاشاه در قصر سعدآباد درصدد حرکت به اصفهان بود که افسران، با عجله‌ی تمام به فرار می‌پرداختند. وقتی من اول شب به باشگاه افسران رفتم، عده‌ای از افسران عالی‌رتبه را دیدم که آخرین چاره را فرار می‌دانستند. من گفتم این مردم سال‌ها از ما نگهداری کردند و به ما احترام گذاشتند برای چنین روزی و اکنون اگر شما هم فرار کنید، لکّه‌ی ننگی بر دامان تاریخ این مملکت خواهید گذاشت.... ساعت 12 شب که به باشگاه افسران آمدم، متأسفانه آن عده افسری هم که در باشگاه بودند، خارج شده بودند و به جز امیرموثق نخجوان ـ که با رنگ پریده در راهروهای باشگاه افسران قدم می‌زد و معلوم شد وسیله‌ی نقلیه‌اش را دیگران برده‌اند و پای فرار نداشته ـ افسرهای ارشد و امرای ارتش همه فرار کرده و از تهران خارج شده بودند....»[12]
 
رسیدگیِ بیش‌ازحد رضاشاه به قشون و خصوصاً درجه‌دارانِ بلندپایه، در کاهش کارآمدی و اقدامِ به‌موقعِ آنان مؤثر بود؛ به هر میزان که این رسیدگی‌های بی‌حساب‌وکتاب بیشتر می‌شد، فربگیِ اقتصادیِ سران ارتش بیشتر و در مقابل، کارآمدیِ نظامی آنان برای اقدامِ به‌موقع، کم‌تر می‌گردید؛ امری که می‌توان به خوبی ردّپای آن را در فرار بسیاری از سران و درجه‌داران ارتش در فقره‌ی شهریور 1320 مشاهده نمود.
 
5. از دست رفتن سرمایه‌ی اجتماعیِ رضاشاه در طول 16 سال
واقعیت آن است که رضاشاه در خلال کلان‌برنامه‌ی نوسازی‌اش، اقداماتی را صورت داد که به موجب آن، عزت ایرانی ـ اسلامیِ مردم را خدشه‌دار نمود: حمله به اعتقادات و باورهای مذهبی مردم در مطبوعات؛ ترویج باستان‌گراییِ افراطی و تحریف‌شده به جای اسلام‌گرایی؛ اِعمال طرح «عدلیه جدید»؛ اجرای مسئله‌ی تغییر لباس؛ کشف حجاب اجباری؛ برخورد جدّی با برگزاری هرگونه مجالس عزاداری سیدالشهدا (ع)، کشتار زائران رضوی (ع) در جریان قیام گوهرشاد و... همه و همه اقداماتی بود که در طول 16 سال سلطنت وی، سرمایه‌ی اجتماعیِ پهلوی اول را در میان آحاد جامعه به شدت تنزّل داد و نتیجه، آن شد که مردم از رفتن او ـ ولو به قیمت حمله‌ی همه‌جانبه‌ی قوای مسلحِ خارجی به خاک ایران ـ خوشحال شدند! حضرت امام (ره) در همین رابطه می‌فرمودند: «[حمله متفقین به خاک ایران] یک مصیبتی بود که به ملتی وارد شد که اجانب وارد مملکتش شدند.... با آن حالِ جنگ وارد شدند و می‌خواستند که عبور کنند...‏‏و در جنگی که با آلمان داشتند، اینجا «پل پیروزی» به اصطلاح خودشان باشد؛ [در این حالت] به جای ‏اینکه این مملکت ما، ملت ما، عزادار باشد، خدا می‌داند که خوشحال شد!...»[13]
 
نتیجه
ارتشی که رکنِ رکینِ نظام شاهنشاهیِ رضاشاه را شکل می‌داد و حتی طبق برخی گزارشات تاریخی، حدود یک‌سوم بودجه‌ی کشور را در خود بلعیده بود،[14] در نهایت، در تنها نبردِ جدّیِ برون‌مرزی‌اش در مواجهه با نیروهای متفقین، ظرف تنها چندساعت از هم فرو پاشید و پس از 3 روز، فرمان ترک مخاصمه، رسماً از سوی نخست‌وزیر به نیروهای مسلح ابلاغ شد.
در این میان اما، برخورد منفعلانه‌ی دربار و دولت ایران در قبال حملات گسترده‌ی متفقین، از نکات تأمل‌برانگیز تاریخ ایران است؛ اینکه چرا نظام پادشاهی پهلوی ـ با داشتن آن ارتش زبانزد ـ فقط 3 روز (و بلکه کم‌تر) در مقابل قوای بیگانه تاب آورد؟! در پاسخ به این پرسش مهم، چندین گمانه قابل طرح است که در نوشتار حاضر، بدان‌ها پرداخته شد.
 
پی‌نوشت ها
[1]این کتاب ـ که مشتمل بر خاطرات احمد امیراحمدی، از یاران نزدیک رضاشاه از زمان کودتای 1299 تا دوره سلطنت وی است ـ برخی از صحنه‌های مهمِ اشغال ایران و نیز عکس‌العمل‌های قوای نظامیِ ایران را به خوبی به تصویر کشیده است.
[2]بخش‌هایی از کتاب «خاطرات نخستین سپهبد ایران، احمد امیراحمدی»؛ به نقل از: سید مصطفی تقوی، «ارتش ایران در شهریور 1320»، وبگاه مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی.
[3]جامی، گذشته چراغ راه آینده است، تهران: نشر ققنوس، 1393، چاپ یازدهم، ص86.
[4]بخش‌هایی از کتاب «خاطرات نخستین سپهبد ایران، احمد امیراحمدی»؛ پیشین.
[5]گفت‌وگوی مظفر شاهدی با دکتر باقر عاقلی درباره اشغال ایران در جنگ جهانی دوم، وبگاه موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران.
[6]محمد نیازی، «نظام خدمت اجباری و ملت‌سازی رضاخان»، وبگاه پیشینه.
[7]بخش‌هایی از کتاب «خاطرات نخستین سپهبد ایران، احمد امیراحمدی»؛ پیشین.
[8]نویسنده نامعلوم، «رضا شاه چگونه و چرا از ایران گریخت؟»، پایگاه علم و دانش‌پژوهی هادی.
[9]«دنیادوستی، سرمنشأ تمام خطاها و گناهان است»؛ این روایت با تعابیر مشابه، از سوی حضرات معصومین (علیهم السلام) نقل شده است.
[10]اهمیت این موضوع زمانی مشخص می‌شود که دانسته شود شخص شاه، ید طولایی در تصاحب نامشروع زمین و املاک داشته است. به عنوان نمونه ر. ک. به: حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ویراسته عبدالله شهبازی، تهران: انتشارات اطلاعات، 1387، چاپ بیست‌وپنجم، ج1، ص111 و 112.
[11]یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، ترجمه احمد گل‌محمدی و محمدابراهیم فتاحی، تهران: نشر نی، 1389، چاپ شانزدهم، ص169 و 170.
[12]بخش‌هایی از کتاب «خاطرات نخستین سپهبد ایران، احمد امیراحمدی»؛ پیشین.
[13]روح‌الله موسوی خمینی، صحیفه امام، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره)، 1389، چاپ پنجم، ج4، ص111.
[14]جامی، پیشین.

 

 

*محمد پوریان/ گروه تاریخ اندیشکده برهان/ انتهای متن|