بازخوانیِ شادی عمومی مردم ایران در فقره‌ی سقوط رضاشاه پهلوی
شیرینیِ سقوط دیکتاتور، ارجح بر تلخیِ اشغال ایران!
خوشحالیِ زایدالوصف مردم ایران از سقوط رضاشاه، از مسلّمات تاریخ ایران است. اگرچه مقارنِ این واقعه‌ی مسرّت‌بخش، ایران دچار یک عارضه‌ی غم‌بار نیز شد و آن، اشغال کشور به دست قوای متجاوز متفقین بود، اما جالب اینجاست که مردم ایران، گویا سقوط رضاشاهِ دیکتاتور برایشان به قدری مسرت‌بخش بوده که شیرینی آن، بر تلخیِ اشغال خاک کشورشان به دست دشمن، غلبه داشته است!
گروه تاریخ اندیشکده برهان؛
در سال‌های پایانی سلطنت قاجاریه، به سبب نابسامانی‌ها و هرج‌ومرج‌های بسیاری که در کشور حاکم بود، نیاز به «انسجام ملی» بیش‌ازپیش احساس می‌شد و قطعاً یکی از اَقسام مهمِ این انسجام، حوزه‌ی ارتش و مسائل نظامی بود.
پس از خاطره‌ی تلخ شکست ایران در جنگ‌های دوگانه‌ی ایران و روس، نیاز شدیدی به اصلاح سیستم نظامی کشور و در اختیار گرفتن یک نیروی نظامیِ مجهز و قدرتمند احساس می‌شد که دغدغه‌ی اولیه‌ی آن، در اندیشه عباس‌میرزای ولیعهد رخ نمود و بعد از او، این دغدغه در اندیشه امیرکبیر استمرار پیدا کرد، اما به سرانجام نرسید.
 
این احساس نیاز، در دوران جنگ جهانی اول و نقض بی‌طرفی ایران در این جنگ، به اوج خود رسید و بهانه‌ای شد تا سیاست‌مدارانِ آن روز ـ خصوصاً نمایندگان مجلس شورای ملی ـ هر آن کس را که عَلَم برزمین‌مانده‌ی اصلاحات نظامی در این کشور را از زمین بر دارد، زیر چتر حمایتی خویش قرار دهند؛ لذا بی‌راه نبود که سید حسن مدرس، مخالفِ سرسخت سردارسپه در مجلس شورای ملی، در این فقره‌ی خاص ـ یعنی اصلاحات نظامی رضاخان ـ وی را حمایت نمود.[1] ناگفته نماند که همگامیِ علمایی چون مرحوم مدرس با برنامه‌ی اصلاحات نظامی سردارسپه را نباید به حساب موافقت علما با نظام رضاخانی و اقدامات ارتشِ وابسته به او گذاشت، بلکه به ضرورتِ اوضاع آن روز کشور، حمایت از سردارسپه در این موردِ خاص، به مصلحت ایران بود. به عنوان نمونه، در فقره‌ی قانون نظام وظیفه‌ی اجباری، شهید مدرس هرچند با بسیاری از سیاست‏های رضاخان سرِ مخالفت داشت، اما این قانون را در ابتدای کار، به مصلحت کشور می‏دانست. آیت‏الله مدرس، به عنوان وزنه‌ای مهم در معادلاتِ آن روزِ مجلس، در حمایت از برپاییِ نظام وظیفه عمومی به منظور تحقق یک ارتش نیرومند و ملی برای نوسازی و پیشرفت کشور، در نطق خود در مجلس، سربازیِ اجباری را بخشی از فروع دین اسلام و وظیفه‌ی عمومی مسلمین و مصداقی از حکم «جهاد دفاعی» در زمان غیبت امام عصر (عج) دانست.[2]
 
احساس نیازِ کشور به ارتشی مقتدر، منسجم و کارآ، در دوران جنگ جهانی اول به اوج خود رسید و بهانه‌ای شد تا سیاست‌مدارانِ آن روز، هر آن کس را که عَلَم برزمین‌مانده‌ی اصلاحات نظامی در این کشور را از زمین بر دارد، زیر چتر حمایتی خویش قرار دهند؛ لذا بی‌راه نبود که سید حسن مدرس، مخالفِ سرسخت سردارسپه در مجلس شورای ملی، در این فقره‌ی خاص ـ یعنی اصلاحات نظامی رضاخان ـ وی را حمایت نمود.
 
بدین ترتیب، سردارسپه، به سبب اهتمامی که در پاسخ به این دغدغه‌ی دیرینه‌ی سیاستمداران و دلسوزانِ ایران داشت، اصلاحات نظامی‌اش مورد تقدیر و حمایت قرار گرفت و از قِبَل آن، توانست در مقام یک اصلاح‌گرِ مقتدر، جای خود را در میان بخش وسیعی از مردم و سیاستمداران، باز کند. به همین دلیل، هنگامی که در کسوت رئیس‌الوزرا، موفق شد غائله‌ی شیخ خزعل را بخواباند، در سفر به عتبات عراق (در سال 1303ش)، از همراهی و حمایتِ علمای شیعه برخوردار گردید؛ تا حدی که علمای نجف، مخالفت خزعل با رضاخان را مخالفت با دولت اسلامی و دیانتِ اسلام قلمداد کردند و سرکوب آن را بر هر فردی از افراد مسلمین واجب دانستند.[3] این حمایت البته محدود به نخبگان و علما نشد، بلکه در بازگشت وی از سفر عتبات، به گفته‌ی یک ناظر خارجی، او مورد استقبال کم‌نظیری از سوی مردم قرار گرفت:
 
«روز ورود رئیس‌الوزرا، تعطیل عمومی اعلام گردید. در خیابان‌ها طاق‌های نصرت به پا و ساختمان‌های دولتی و مغازه‌ها، تزئین و چراغانی شده بود. مردم مسیر او را گلباران می‌کردند و هدایای بی‌شماری به او تقدیم گردید.»[4]
اما به راستی چه شد که رئیس‌الوزرا، با داشتن چنین جدّیتی در امر اصلاحات نظامی ـ به عنوان آرزوی دیرینه‌ی ایرانیان جهتِ تحقق ایرانی مقتدر و پیشرفته ـ در نهایت امر، تبدیل به یکی از منفورترین پادشاهان تاریخ این سرزمین گردید؟!
نوشتار پیشِ رو بر آن نیست که به پاسخ این پرسش مهم بپردازد، زیرا که چنین پرسشی، پژوهشی مفصل و مجزا می‌طلبد؛ بلکه در ادامه، تنها به ذکر چند نمونه پرداخته خواهد شد که نشان می‌دهد رضاشاه، پس از گذشت حدود 20 سال از آن روزگاران ـ که شرح‌اش در بالا آمد ـ تبدیل به دیکتاتوری منفور گردید، به نحوی که نه‌تنها عامه‌ی مردم، بلکه بسیاری از سیاست‌مداران نیز از سقوط وی مسرور گردیدند.
 
از منابع تاریخی اینطور بر می‌آید که خوشحالی مردم ایران از سقوط رضاشاه، از مسلمّات تاریخ ایران است. اگرچه مقارنِ این واقعه‌ی مسرّت‌بخش، ایران دچار یک عارضه‌ی غم‌بار نیز شد و آن، اشغال کشور به دست قوای متجاوز متفقین بود ـ که تبعات و خسارات فراوانی به بار آورد ـ اما نکته‌ی جالب‌توجه اینجاست که مردم ایران، گویا سقوط رضاشاهِ دیکتاتور برایشان به قدری مسرت‌بخش بوده که شیرینی آن، بر تلخیِ اشغال کشورشان به دست دشمن، غلبه داشته است؛ به دیگر سخن، ظلم و ستم پهلوی اول بر مردم ایران و حتی بسیاری از نخبگان، آنقدر گران آمده بوده که سختیِ اشغال کشور، برایشان ـ در قیاس با چنین دیکتاتوری ـ قابل‌تحمل‌تر بود!
 
اکنون و در ادامه، به برخی شواهد تاریخی ـ که مؤیِّد این خوشحالی و شادمانی است ـ اشاره خواهد شد:
 
1. قهرمان‌میرزا سالور، در خاطرات روزانه‌ی خود در آن دوره ـ که تحت عنوان «روزنامه خاطرات عین‌السلطنه» به چاپ رسیده ـ به دلایل شادمانی مردم کشور از پایانِ دوران رضاشاه، چنین اشاره می‌کند:
«تمام مردم از این پیشامد شادند؛ حتی آن مردِ از کارافتاده، آن ضعیفه‌ی دهاتیِ پیرِ عاجز، چرا؟ او برای آنکه کلاه فرنگی سر گذاشته، [و آن یکی] برای آنکه رویش باز شده. آن‌ها که مال و حال و جان و کسانشان از دست رفته، جای خود دارند. زن و مرد این مملکت ـ سوای معدودی ـ هر یک... بغض و کینه در دل داشتند؛ [آن مرد،] پنجاه سال عمامه‌ی شیرشکری به سر داشت، عبا به دوش، با یک قبضه ریش، [امّا] او را به شکل دیگری درآوردند! [این اجبار،] مخالف عقیده و عادت دیرینه‌ی او بود. قهراً عداوت پیدا کرد. به‌ فلان پیرزن هیچ ستمی، ظلمی نشده بود اما برای آنکه گفتند تو باید سرِ باز بیرون بیایی، کینه در دل گرفت و نفرین کرد، به‌خدا می‌نالید....»[5]
 
 
خانم «چهرزاد بهار»، آخرین فرزند ملک‌الشعرای بهار، در خصوص رابطه‌ی پدرش با رضاخان می‌گوید: «...پدر، هیچ‌وقت از او [رضاخان] خوشش نیامد. در روزی که داشت از کشور خارج می‌شد، پدر با خوشحالی با مادر تماس گرفت و گفت: «هیولا رفت، هیولا رفت!»»
 
2. چندماه پیش از اشغال ایران، سفیر انگلیس در خرداد 1320ش به وزارت خارجه‌ی ایران هشدار داده بود مبنی بر اینکه:
«شاه تقریباً مورد تنفر عمومی است و نمی‌تواند بر حمایت کامل ارتش خود متکی باشد. لحظه مناسبی برای برکناری شاه و یا حتی پایان دادن به پادشاهیِ پهلوی فراهم آمده است. بیشتر مردم ایران از هرگونه انقلابی خشنود خواهند شد....»[6]
همچنین وابسته‌ی مطبوعاتی انگلیس در تهران نیز چنین گزارش داد:
 
«اکثریت وسیع مردم از شاه متنفرند و از هرگونه تغییری استقبال خواهند کرد. به نظر می‌رسد که این مردم حتی گسترش جنگ در ایران را به بقای رژیمِ حاضر ترجیح خواهند داد. بیشتر مردم معتقدند که جدا از این واقعیت که ایران ضعیف‌تر از آن است که بتواند در مقابل آلمان یا روسیه ایستادگی کند، دلیلی برای جنگیدنِ [با] آنان وجود ندارد؛ آن‌ها [یعنی مردم] از شاه متنفرند و بنابراین می‌پرسند که چرا باید برای دوام حکومت وی بجنگند!»[7]
 
واقع قضیه آن است که ملت ایران، هنگام اشغال کشورش به دست نیروهای متفقین در خلال جنگ جهانی دوم، چندان که لازم بود، نگران نشد! آبراهامیان به نقل از سفیرِ وقت بریتانیا می‌نویسد: «...اشغال کشور، نارضایتی عمومیِ چندانی پدید نیاورده است، زیرا مردم به سامان و پیشرفت اجتماعی امیدوارند و بنابراین احساس دوستانه‌ای نسبت به نیروهای متفق دارند.» همچنین وی در کتاب خود، ضمن اشاره به سخن سفیر وقت آمریکا، به نتیجه‌ی مشابهی می‌رسد: «سرنگونی و سرانجام مرگ وی [رضاشاه] در تبعید ـ که در آخرین سال‌های پادشاهی، به مستبدی حریص، بی‌رحم و مرموز تبدیل شده بود ـ کسی را متأسف و متأثر نکرد.»[8]
 
3. میزان استبداد رضاشاه به قدری بود که برخی مخالفانش، با تعابیر عجیبی از وی یاد می‌کردند! نقل یک خاطره از خانم «چهرزاد بهار»، آخرین فرزند ملک‌الشعرای بهار، در این باب جالب‌توجه است:
«رابطه‌ی [ملک‌الشعرای] بهار با رضاخان، فرازونشیب‌های زیادی داشت، اما مهم این است که پدر هیچ‌وقت از او خوشش نیامد. در روزی که داشت از کشور خارج می‌شد، پدر با خوشحالی با مادر تماس گرفت و گفت: «هیولا رفت، هیولا رفت!» این را بارها مادرم نقل می‌کرد....»[9]
 
4. به عنوان آخرین و البته مهم‌ترین مؤیِّد بر ادعای پیش‌گفته، ذکر فرازی از فرمایشات امام راحل (ره) در این خصوص ضروری می‌نماید. ایشان در سخنرانی معروف خود در 13 خرداد 1342 (عصر عاشورا) در قم، ضمن نصیحت و اخطار به محمدرضاشاه، فرمودند:
«...من یک قصه‌ای را برای شما نقل می‌کنم که پیرمردهایتان... یادشان است. سه دسته ـ سه مملکت اجنبی ـ به ما حمله کرد: شوروی، انگلستان، امریکا به مملکت ایران حمله کردند؛ مملکت ایران را قبضه کردند؛ اموال مردم در معرض تلف بود، نوامیس مردم در معرض هتک بود، لکن خدا می‌داند که مردم شاد بودند برای اینکه پهلوی رفت....»[10]
 

[1]رضا مختاری اصفهانی، پهلوی اول (از کودتا تا سقوط)، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه، 1392، بخشِ «فرماندهی کل قوا، یک گام به سوی هدف» (نسخه‌ی کتاب‌خوانِ «فیدیبو»).
[2]محمد نیازی و وحید شالچی، «شکل‏گیری نظام وظیفه در ایران و طرح ملت‌سازی در دوره پهلوی اول»، مجله جامعه‌شناسی تاریخی، پاییز و زمستان 1392، ص54.
[3]رضا مختاری اصفهانی، پیشین؛ به نقل از روزنامه شفق سرخ، سال سوم، شماره 270، مورخ 18 ربیع‌الاول 1343ق، ص1.
[4]آرتور میلسپو، مأموریت آمریکایی‌ها در ایران، ترجمه حسین ابوترابیان، تهران: نشر پیام، بی‌تا، ص205.
[5]مظفر شاهدی، «برکناری رضاشاه از سلطنت و شادمانی مردم»، ماهنامه الکترونیکی بهارستان، شماره 138؛ به نقل از کتاب روزنامه خاطرات عین‌السلطنه.
[6]یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، ترجمه احمد گل‌محمدی و محمدابراهیم فتاحی، تهران: نشر نی، 1389، چاپ شانزدهم، ص202.
[7]پیشین.
[8]پیشین، ص203.
[9]گفت‌وگو با آخرین فرزند ملک‌الشعرای بهار، «پدرم، رضاشاه را «هیولا» می‌خواند!»، منتشرشده در روزنامه خراسان.
[10]روح‌الله موسوی خمینی، صحیفه امام، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره)، 1389، چاپ پنجم، ج1، ص245.

 

 

*گروه تاریخ اندیشکده برهان/ انتهای متن|

 

کد مطلب: 11046  |  تاريخ: ۱۳۹۷/۶/۲۶  |  ساعت: ۱۱ : ۳۲

نظرات ارسال شده
سفير فيلم
تبيين
پايگاه رصد انديشه‏هاي استرات‍‍ژيك
پايگاه هسته‏اي ايران