یوسف سیفی/ بررسی طرح تجزیه‌ی کشورهای اسلامی(1)؛
استراتژی کلان آمریکا در جهان اسلام
موفق نبودن آمریکا در منطقه در قبال گسترش اسلام‌گرایی، به طور طبیعی باید تصمیم‌سازان این کشور را به سمت اتخاذ راهکارهای جدید هدایت کند. سیاست‌هایی که هم بتوانند منافع بلند مدت آمریکا را در منطقه تضمین کنند و هم به لحاظ هزینه‌های تولیدی، توجیه‌پذیر باشند. از جمله‌ی این سیاست‌ها، طرح تجزیه‌ی کشورهای منطقه است.
گروه بین‌الملل برهان/ یوسف سیفی؛ جنگ جهانی دوم همواره به عنوان محملی برای ورود به دنیایی متفاوت از گذشته، مورد توجه پژوهشگران بوده است. دورانی که با قتل عام وسیع در ژاپن و آلمان متولد شد و پس از فروپاشی شوروی به نقطهی بلوغ خود رسید. شاخص مهم این عصر جدید، ظهور ایالات متحدهی آمریکا به عنوان یک قدرت بزرگ جهانی است. قدرتی که یکی از پایههای نظام نوین را در طول دوران رشد خود، خلق کرده و در جهان بدون کمونیسم در رأس سلسله مراتب قدرت قرار گرفت.
 
این سیر رو به رشد در 1991م. به بلندترین نقطهی خود رسید و دنیایی را به مردم جهان نوید داد که به قرن آمریکایی مشهور است. آمریکا در طول سالهای قبل و بعد از این رخداد، در حوزههای مختلف سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، موفق شد مرزهای کره خاکی را یکی پس از دیگری به تسخیر خود درآورد و روز به روز حوزهی منافع خود را در جهان گسترش دهد. ایالات متحده در حالی به سدهی 21 میلادی وارد میشد که تقریباً در همهی جهان به عنوان راهبر جامعهی بشری، به رسمیت شناخته میشود. این قاعدهی کلی البته استثنائاتی هم داشت.
 
درست در همان روزهای کشاکش میان شرق و غرب، در حالی که حدود 10 سال به نابودی مارکسیسم – کمونیسم زمان باقی بود، عمیقترین فریاد مخالف با جهان آمریکایی از خاورمیانه شنیده شد. ایران در حالی که میرفت تا به یک قدرت در یکی از مهمترین مناطق عالم تبدیل شود، ناگهان مسیر خود را تغییر داد و سرآغاز تحولی شد که بعدها و در دورانی که قرن آمریکایی آغاز شده بود، آرزوهای نظام سرمایهداری را با آیندهای مبهم مواجه کرد. نگرش جدید و متفاوت به جهان و نفی رهبری آمریکا حتی با وجود اتحاد جماهیر شوروی و مقابله با آنچه قرار بود هویت جهان یکپارچه را رقم بزند، در ایران پا به عرصهی وجود گذاشت.
 
انقلاب اسلامی در 1979م. با تولد دوبارهی دین در عرصهی اجتماعی بشر، یک چشمانداز جدید برای جهان نوین ترسیم کرد. چشماندازی که در آغاز دوران پساکمونسم مهمترین رقیب جهانگیری نظام لیبرال – سرمایهداری محسوب میشود. این انقلاب، اسلامگرایی بینالمللی را به عنوان یک وجود واقعی به جهان شناساند و الهامبخش نگرشهای جدید در نظام بینالملل شد.
 
فضای به وجود آمده در خاورمیانه، این منطقه را به محور استراتژی کلان آمریکا در آغاز قرن 21 بدل کرد و در این دوران این منطقه بهترین چارچوب جغرافیایی برای درک چگونگی حضور بینالمللی آمریکا محسوب میشود. چارچوبی که میتواند تاکتیکهای دستیابی به امنیت مطلق را برای این کشور، توضیح دهد. آمریکا در راستای حصول به منافع خود در این منطقه از آغاز سال 2001م.، سلسله اقدامهایی را آغاز کرده است، که دو جنگ عراق و افغانستان از جملهی آنها به حساب میآیند. این اقدامها در سالهای ابتدایی قرن جدید، در چارچوب طرحی رخ داده است که به خاورمیانهی بزرگ معروف است.
 
طرحی که اگرچه محتوای آن هیچگاه به روشنی در سیاستهای اعلامی ایالات متحده توضیح داده نشد، اما بنا به اظهارنظرهای غیررسمی با سیاستهای تجزیه طلبانه همراه است. رویکردی که در سیاست خارجی آمریکا مسبوق به سابقه است و یکی از راهکارهای مهم در راستای تضعیف اسلامگرایی در منطقه محسوب میشود. حال اینکه تجزیهطلبی تا چه حد در دستور کار مقامهای آمریکایی قرار داشته و چرا در برههی کنونی حائز اهمیت تلقی میشود، سؤالهایی هستند که این مقاله در پی پاسخ به آنهاست. برای ورود به بحث اصلی لازم است تا در ابتدا تصویری کلی از استراتژی کلان آمریکا در خاورمیانه و شمال آفریقا ترسیم شود.
 
استراتژی کلان ایالات متحدهی آمریکا در خاورمیانه و شمال آفریقا
 
تغییر فضای بینالمللی به دنبال اضمحلال جغرافیای سیاسی و فرهنگی کمونیسم در 1991م.، زمینهساز ضرورت بازنگری در سیاست آمریکا در منطقهی خاورمیانه و شمال آفریقا محسوب میشود. تحولی که به معنای یکپارچگی سیاسی و اقتصادی اروپا در شکل وسیع آن و الحاق تمام و کمال این جغرافیا در سیستم اقتصاد جهانی و سیستم ارزشی لیبرالیسم است. از میان رفتن دغدغههای آمریکا در این منطقه که بنمایهی سیاست خارجی آن بعد از پایان جنگ جهانی دوم بود، به عنوان آغاز تحول در نگرش این کشور به خاورمیانه و شمال آفریقا، در نظر گرفته میشود. [1]
 
 اما با این وجود و علیرغم ترسیم «استراتژی کلان امنیت مطلق» تحول در رویکرد خاورمیانهای کاخ سفید، تا یک دهه بعد به تأخیر افتاد. [2] وجود گرایشهای اسلامگرایانه در منطقهی خاورمیانه که مبتنی بر تئوری برخورد تمدنهاست - تهدید اصلی برای لیبرال سرمایهداری آمریکا تلقی میشود- از جمله مهمترین دلایلی محسوب میشود که باعث تداوم سیاست ثبات در این منطقه در دههی 90 شده است. سیاستی که اسلامگرایی را جایگزین کمونیسم در استراتژی کلان آمریکا کرده و هدف اصلی خود را از میان بردن آن میداند. [3]
 
بر این اساس اهدافی مانند حفظ ثبات کشورهای منطقه، پیشبرد فرآیند صلح خاورمیانه و تضمین جریان نفت منطقه، در کنار مقابله با جنبشهای بنیادگرای اسلامی، همچنان راهبردهای اصلی آمریکا را در طول دههی 90 تشکیل دادهاند.
 
وجود گرایشهای اسلامگرایانه در منطقهی خاورمیانه که مبتنی بر تئوری برخورد تمدنهاست از جمله مهمترین دلایلی محسوب میشود که باعث تداوم سیاست ثبات در این منطقه در دههی 90 شده است. سیاستی که اسلامگرایی را جایگزین کمونیسم در استراتژی کلان آمریکا کرده و هدف اصلی خود را از میان بردن آن میداند.
 
- دکترین جرج دبلیو بوش؛
 
8 ماه پس از به قدرت رسیدن «جرج بوش»، یک حادثهی بدیع در تاریخ جهان رخ داد، تا جانشین شوروی در سیاست خارجی آمریکا برای همگان مشخص شود. فروریختن برجهای دو قلو در 11 سپتامبر 2001م. چونان بازنمایی شد تا نشان دهد که پدیدهی به روز شدهای همچون تروریسم بینالملل، میتواند به اندازهی یک ابر قدرت معارض برای آمریکا و متحدانش خطرناک باشد و به همان اندازه نیز کار ویژهی یک ابر قدرت را در طرحریزی سیاست خارجی و استراتژی کلان ایفا کند.
 
در واقع «حادثهی 11 سپتامبر دگر نوین ایدئولوژیک را برای آمریکا تعیین کرد» و بر این اساس تیم بوش دموکراتیزه کردن خاورمیانه از بیرون و بسط ارزشهای لیبرال دموکراسی و لیبرال سرمایهداری از درون را راهبرد کلان خود برای مبارزهی ریشهای با تروریسم قرار دادند. از این رو هویت رهبری جبههی ضدتروریسم برای آمریکا، پیامد رخداد 11 سپتامبر است که حتی از سوی بازیگران قدرتمند نظام بینالملل نیز مورد قبول واقع شده است. [4]
 
استراتژی کلان امنیت مطلق با شروع قرن جدید، بیش از هر نقطهی دیگری در جهان، عطف به منطقهی خاورمیانه و رویکرد کلان مبارزه با تروریسم در این منطقه است. تصمیمسازان آمریکایی، مقابلهی همه جانبه با آنچه بنیادگرایی اسلامی میخواندند را محور حضور خود در این منطقه قرار دادند. حملهی آمریکا به افغانستان و عراق در سالهای 2001 و 2003م. و به دنبال آن ادامهی حضور نظامی در این دو کشور، بیانگر اهمیت قدرت سخت در استراتژی کلان آمریکا برای دستیابی به اهداف خود در خاورمیانه است.
 
اهمیتی که در دور دوم ریاست جمهوری بوش «از سوی سیاست‌مداران و جامعهی آمریکا مورد سؤال قرار گرفت»[5] و منجر به تجدید نظر در رویکردهایی همچون یکجانبهگرایی و جنگ پیشدستانه شد و سپس روی کار آمدن «باراک اوباما»، سیاستهایی متفاوت را رقم زد.
 
- دکترین باراک اوباما:
 
 به قدرت رسیدن اوباما در سال 2008م. تحول ایجاد شده در راهبرد کلان ایالات متحده را نسبت به دوران یکجانبهگرایی و غلبهی توانمندیهای نظامی، به وضوح نشان میدهد. تلاش برای تلطیف چهرهی ایالات متحده در میان مسلمانان که در ایام مبارزههای انتخاباتی به کسب اکثریت آرا از سوی وی کمک شایانی کرده بود، در ادامه و پس از به قدرت رسیدن، ضمن مواجهه با چالشهای مختلف، ادامه یافت. رویکردی که در چارچوب استراتژی کلان «بینالمللی گرایی لیبرال» خودنمایی میکند.
 
این راهبرد از یک سو حاوی وجوه سلبی نسبت به دوران پیش از خود است و از سوی دیگر پاسخی به ضرورتهای دوران جدید در نظم بینالمللی محسوب میشود. دکترین امنیت ملی آمریکا، براساس این راهبرد جدید و در چارچوب رویکردهای دولت باراک اوباما، حول محورهایی همچون «دوری از یکجانبهگرایی، دوری از جنگ پیشگیرانه، دوری از اتکا به دخالت نیروهای نظامی، چندجانبهگرایی، تأکید بر اقتصاد و تأکید بر ظرفیتسازیهای منطقهای» شکل گرفته است.
 
در دکترین اوباما، رویارویی با تهدیدهایی مانند اسلامگرایی همچنان در دستور کار قرار دارد اما ناکارآمدی به وجود آمده در استراتژیهای جنگ پیشدستانه و یکجانبهگرایی دوران بوش، ضرورت بازنگری راهبردی در منطقه را برای کاخ سفید باعث شده است. بدیهی است در این دوران نه تنها منافع آمریکا در منطقه محدود نشده بلکه به واسطهی تعهد دولت مبنی بر حفظ دستاوردهای دوران بوش توسعه نیز یافته است. بنابراین ایالات متحده در طول 12 سال گذشته با یک رقیب جدّی در منطقهی خاورمیانه و شمال آفریقا مواجه بوده که همان اسلامگرایی و اسلامخواهی در این منطقه است. اما در دورههای مختلف با اتخاذ رویکردهای گوناگون برای مقابله با آن تلاش کرده است.
 
ایالات متحده در عرصهی عمل
 
آمریکا از ابتدای قرن حاضر حضوری فعال در منطقهی خاورمیانه و شمال آفریقا داشته و منافع خود را با توسل به روشهای گوناگون پیگیری کرده است. این حضور پر حجم و پر هزینه اگر چه در برخی از موارد با موفقیتهایی همراه بوده است، اما از نگاه صاحبنظران و با توجه به تداوم تهدیدها، استراتژی کلان آمریکا موفقیتآمیز تلقی نمیشود.
 
افغانستان و عراق
 
 جرج دبلیو بوش در دور اول ریاستجمهوری خود آغازگر دو جنگ مهم در منطقهی خاورمیانه بوده است. دو جنگی که برای مقابله با آنچه تروریسم و سلاحهای کشتار جمعی خوانده شده، صورت گرفته است. «جیمز کارت» معتقد است استراتژی آمریکا در این دوران مبتنی بر سه مؤلفهی جنگ پیشدستانه، یکجانبهگرایی و دموکراسی سازی بوده است. راهبردی که نه تنها نتوانسته به اهداف خود دست یابد بلکه هزینههای مقابله با تهدیدها را نیز افزایش داده است.
 
به گفتهی وی «در همین دوران بود که کره شمالی به عنوان یک تهدید هستهای موفق شد به آزمایشهای خود ادامه دهد و ایران علاوه بر انرژی هستهای، به حمایت از تروریسم (حزب الله و جنبشهای فلسطینی) بپردازد و این به میزان زیادی به جنگ فزایندهای مربوط میشود که در عراق وجود داشته است. در حالی که صدام حسین نه دارای بمب هستهای بوده و نه رابطهی مستحکمی با شبکهی بینالمللی تروریسم داشته است... و به این ترتیب بعد از 3 سال این استراتژی، یک استراتژی مرده به حساب میآید.» [6]
 
حزب الله و حماس
 
حزب الله لبنان و حماس در فلسطین، دو جنبش اسلامی در منطقه هستند که به عنوان محور مقاومت در برابر اسراییل از آنها یاد میشود. این دو گروه با وجود پایگاه اجتماعی وسیع و حضور رسمی سیاسی در کشورهای خود، از سوی ایالات متحده به عنوان گروههای تروریستی شناخته شدهاند و از جمله موانع سازش میان رژیم صهیونیستی و اعراب به شمار میروند. اسراییل طی دو جنگ سرنوشت ساز در دههی گذشته تلاش کرده است تا این دو جنبش را نابود کند. جنگ 33 روزه برضد حزب الله لبنان و جنگ 22 روزه برضد حماس در باریکهی غزه. این دو جنگ به ویژه جنگ 33 روزه با پسوند نیابتی در رسانههای مختلف مطرح شدند که نشان از نقش جدی آمریکا در بروز آنها دارد.
 
«کاندولیزا رایس» تألمات جنگ 33 روزه را، درد زایمان تولد خاورمیانهای جدید عنوان کرده بود. (امیری، 1389) اما این نبردهای خونین که هزینههای قابل توجهی نیز با خود به همراه داشت، نه تنها نابودی محور مقاومت را باعث نشد بلکه مواضع این جنبشها را نیز به طور چشمگیری تقویت کرد. سعدالله زارعی در مقالهی خود نشان داده است که جنگ برضد حزب الله چگونه موضع این جنبش را در لبنان و منطقه تقویت کرده و باعث شده است تا نقش شیعیان در ساختار سیاسی لبنان توسعه یابد. [7]
 
برنامهی هستهای ایران
 
مواضع ایالات متحده در قبال برنامهی هستهای ایران که یکی از مهمترین دغدغههای آمریکا در منطقه به شمار میرود، مواضعی متغیر بوده است. آمریکاییها در این خصوص تا جایی که ممکن بوده از قابلیتهای خود برای متوقف کردن فعالیتهای صلحآمیز هستهای در ایران استفاده کردهاند. واشنگتن از ابتدا نسبت به مذاکرات ایران و اروپا در این باره موضع منفی داشته و نسبت به اثر بخش بودن آن ابراز تردید کرده است. این کشور همچنین از برقراری تحریمهای اقتصادی برضد ایران حمایت جدّی کرده و نهایت ظرفیتهای خود را برای این منظور به کار گرفته است.
 
آمریکاییها اگر چه در نهایت به روند مذاکرات میان ایران و اروپا وارد شدند اما همچنان از دستیابی به اهداف خود که توقف برنامهی هستهای تهران است، بازماندهاند. آمریکا همچنین در خصوص ایران سالهاست که پس از پیروزی انقلاب اسلامی در چارچوب سیاست تغییر رژیم عمل کرده است. سیاستی که نه تنها به اهداف خود نرسیده است، بلکه پایگاه اجتماعی ایران در منطقه را نیز تقویت کرده است. [8]
 
بیداری اسلامی
 
ایالات متحده بنا بر سیاست سنتی حفظ ثبات در منطقهی خاورمیانه و شمال آفریقا با اکثر نظامهای دیکتاتوری حاکم بر کشورهای منطقه ارتباط داشته است. [9] این کشور حتی پس از فروپاشی شوروی برای مقابله با جنبشهای اسلامگرا، پیشبرد روند سازش در خصوص فلسطین و همچنین تضمین جریان انرژی در منطقه، روابط خود را با نظامهای سیاسی حاکم ادامه داده است. تمامی کشورهای عربی حاشیهی خلیجفارس، پس از حملهی عراق به کویت، با آمریکا قراردادهای امنیتی و نظامی منعقد کردهاند. ایالات متحده سالانه کمکهای قابل توجهی را به کشورهای مصر و یمن اعطا کرده است.
 
این کشور همچنین طی سالهای اخیر و پس از عادی سازی روابط با حکومت قذافی در لیبی، ارتباط اقتصادی قابل توجهی با طرابلس برقرار کرد. اما با وجود تمام تلاشهای ایالات متحده مبنی بر حفظ ثبات منطقه، بروز بیداری اسلامی از اواخر سال 2010م. نشان میدهد که پیگیری سیاستهای گذشته، کارآمدی خود را از دست داده است. در خیزشهای مردمی منطقه با وجود تلاشهای دولت اوباما به ویژه در حوزهی نرمافزاری، سهم قدرت گروههای اسلامگرا افزایش یافته و روندهای دموکراتیک که در سیاستهای اعلامی مورد حمایت واشنگتن بوده است، در کشورهای مصر و تونس به پیروزی احزاب اسلامی منجر شده است.
 
بیداری اسلامی همچنین روند سازش در سرزمینهای اشغالی فلسطین را نیز با ابهام مواجه کرده است. موفق نبودن آمریکا در برهههای گوناگون در منطقه در قبال گسترش اسلامگرایی، به طور طبیعی باید تصمیمسازان این کشور را به سمت اتخاذ راهکارهای جدید هدایت کند.
 
سیاستهایی که هم بتوانند منافع بلند مدت آمریکا را در منطقه تضمین کنند و هم به لحاظ هزینههایی که تولید میکنند، توجیهپذیر باشند. از جملهی این سیاستها، طرح تجزیهی کشورهای منطقه است. طرحی که در مورد سودان با موفقیت به اجرا درآمده است و به ویژه در راستای مقابله با بیداری اسلامی در منطقه مورد توجه کارشناسان قرار گرفته است.(*)
 
ادامه دارد...
 
پی‌نوشت‌ها:
 
[1]. سلیمانی پورلک فاطمه (1389)، قدرت نرم در استراتژی خاورمیانهای آمریکا، تهران: پژوهشکدهی مطالعات راهبردی.صص85-84
 
[2]. دهشیار حسین (1386)، سیاست خارجی و استراتژی کلان ایالات متحدهی آمریکا، تهران: نشر قومس. صص57-56
 
[3]. سلیمانی پورلک، همان، 1389: صص85 -87
 
[4]. پور احمدی حسین و محمد رضا موسوی نیا (1385) «سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه پس از 11 سپتامبر از منظر رئالیسم لیبرالیسم و سازه انگاری» پژوهش حقوق و سیاست، ویژهی سیاست و روابط بینالملل، بهار و تابستان. صص47-48
 
[5]. متقی ابراهیم، خرم بقایی و میثم رحیمی (1389) «بررسی سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه پس از 11 سپتامبر (براساس رویکرد واقعگرایی تهاجمی)»، فصلنامهی تحقیقات سیاسی و بینالمللی، شمارهی چهارم. ص19
 
[6]. Kurth James (2005) "Global Threats and American Strategies: From Communism in 1955 to Islamism in 2005", Orbis,Vol. 49 Issue 4.pp635-636
 
[7]. زارعی، سعدالله (1387) «چگونه حزب الله، تابستان داغ آمریکا را به بهار لبنان تبدیل کرد»، سایت بانک مقالات جهان اسلام، نمایه در: <http://islamworld2020.persianblog.ir/post/185/>(91/2/22)
 
[8]. حسینی، سیدمهدی (1384) «پیامدهای برنامهی هستهای ایران در روابط ایران و آمریکا»، اطلاعات سیاسی - اقتصادی، آذر و دی، شمارههای 219 و 220.
 
[9]. سلیمانی پورلک، همان، 1389: صص84 -85
 
*یوسف سیفی؛ کارشناس مسائل بین‌الملل/ انتهای متن/

 

کد مطلب: 3878  |  تاريخ: ۱۳۹۱/۵/۲۲  |  ساعت: ۱۱ : ۳۴

نظرات ارسال شده
سفير فيلم
تبيين
پايگاه رصد انديشه‏هاي استرات‍‍ژيك
پايگاه هسته‏اي ايران