نقش آفرینی انگلیسی‌ها در تکوین تاریخ‌نگاری جدید ایران
«سرجان ملکم» با نگارش کتاب «تاریخ ایران» اولین بار بحث ایران باستان و تئوری آریا محوری را به شکل منسجم مطرح می‌کند. هدف این تئوری جنگ با هویت اسلامی از طریق ناسیونالیسم ایران باستان است. در تاریخ‏نگاری ناسیونالیزم شووینیستی (باستان‏گرا) محور اصلی این است که اثبات کنند ایرانی‌ها قومی متفاوت از مردم بین‌النهرین هستند.
گروه تاریخ برهان؛ سرجان ملکم با نگارش کتاب «تاریخ ایران»  اولین بار بحث ایران باستان و تئوری آریا محوری را به شکل منسجم مطرح می‏کند و به نوعی به آن اصالت می‏دهد.هدف این تئوری جنگ با هویت اسلامی از طریق ناسیونالیسم ایران باستان است. در تاریخ‏نگاری ناسیونالیزم شووینیستی (باستان‏گرا) محور اصلی این است که اثبات کنند ایرانی‏ها قومی متفاوت از مردم بین‏النهرین هستند، یعنی می‏خواهند بین ایران و مسلمان‏های دیگر فاصله بیندازند و ریشه‏های نژادی مشترک بین ایرانی‏ها و غربی‏ها در ذهن‏ها ایجاد کنند. در این راستا با آقای شهریار زرشناس به گفت و گو نشستیم.
  
  شهریار زرشناس (متولد 1344) از نویسندگان ماهنامه سوره در دوران سردبیری شهید آوینی بوده است. او مدتی نیز ماهنامه‌ای فکری تحت عنوان «مشرق» را منتشر می‌کرد. در تاریخ فلسفه و روانشناسی در خارج از کشور تحصیل کرده و تاکنون بیش از بیست اثر مکتوب از او به چاپ رسیده‌است. هم‏چنین نویسندة کتاب‌هایی چون «اشاراتی دربارة لیبرالیسم در ایران»، «توسعه»، «جامعة مدنی»، «سرمایه‌سالاری»، «نیمة پنهان آمریکا»، «مبانی نظری غرب مدرن»، «واژه‌نامه فرهنگی، سیاسی»، «نگاهی کوتاه به تاریخچة روشنفکری در ایران (دو مجلد)» و «نیهیلیسم» است.
 
وی عضو هیات علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی است واز سال 71 در دانشگاه‌های مختلف مشغول به تدریس است. وی تاکنون 22 عنوان کتاب و بیشاز 100 عنوان مقاله در موضوعات مختلف فلسفی، تاریخی، سیاسی، ادبیات و روانشناسیتالیف کرده است. وی تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی ارشد در رشته فلسفه به پایانرسانده است. او مقطع دکترا را در رشته روانشناسی در کشور کرواسی ادامه داد، اما بهدلیل عدم پذیرش موضوع پیشنهادی پایان‌نامه از پایان تحصیل بازمانده است در حوزه ادبیات نیز ورودهایی داشته است که نمونه آن جستارهایی در ادبیات داستانی و مکاتب ادبی و برگزاری سلسله‌نشست‌هایی با موضوع نقد ادبی بوده است. در این حوزه‌ نیز مانند دیگر حوزه‌ها رویکردی متفاوت و منحصر به خودش داشته است؛ یعنی با مبانی فلسفی و غرب‌شناختی خود به نقد و تحلیل مفاهیم موجود در ادبیات مدرن پرداخته است.
  
 **در ایران معاصر رویکردهای مختلفی درثبت تاریخ کشورمان وجود دارد. لطفا در ابتدا اشاره‏ای به این رویکردهای مختلف داشته باشید.
 
بسم الله الرحمن الرحیم. ابتدا باید اشاره‏ای کوتاه به جریان‏های حدود یکصد سال اخیر تاریخ‏نگاری در ایران (ایران مدرن یا ایران شبه مدرن) داشته باشیم جریان‏هایی اکنون هم بر فضای تاریخ‏نگاری ایران حاکم هستند. از جریان‏هایی که خواهم گفت دو جریان به نظر اصلی‏تر هستند که از هرکدام با محوریت یک شخصیت شاخص به توضیح آن جریان می‏پردازیم.

**جریان‏های تاریخ‏نگاری مدنظر تنها به تاریخ عمومی می‏پردازند یا در حوزه‏های تخصصی دانش مثلا سیاست و اقتصاد و ... هم قابل طرح هستند؟

منظور من تاریخ‏نگاری در حوزه‏ی عام است. ببینید ما در غرب یک فلسفه تاریخ داریم. بعضی‏ها هم بحث از علم تاریخ می‏کنند. هر علم تاریخی هم به نحوی به گرایشی در فلسفه تاریخ بر می‏گردد. فلسفه تاریخ غرب فلسفه‏ای است که تاریخ را یک جریان خطی می‏داند. و بر مبنای مفهوم پیشرفت و ترقی همه چیز را توضیح می‏دهد. و غرب مدرن را معیار و میزان ترقی و پیشرفت فرض می‏کند. و بقیه را نیز نسبت به آن می‏سنجد. موازینی هم دارند که بر آن اساس بعضی را مترقی و بعضی را مرتجع می‏دانند و بر اساسی همین، نسبت به تمام عالم قضاوت می‏کنند. منتهی همین تاریخ گرایش‏ها و جریان‏های مختلفی نیز داشته است که همه در ذیل همان فلسفه تاریخ و همه نگاهی که کانت و هگل و مونتسکیو و ولتر ... پدید آوردند قرار می‏گیرند. این رویکرد به ایران نیز منتقل شده است. اگر مبنا را 1212 یا 1215 هجری قمری بگیریم که کتاب «تاریخ ایران» سرجان ملکم نوشته شد حدود 130 سال است که در ایران این میراث برای ما طرح‏ریزی شده است و در ذیل آن گرایش‏های مختلفی پیش آمده است. نکته دیگر این که تاریخ عمومی [عام] رئوسی دارد که شاید در ذیل این رئوس، بحثی به نام تاریخ علم هم باشد. تاریخ اندیشه سیاسی هم باشد. و یک جا به اقتصاد هم بخورد. مثلا در نظری که آقای کاتوزیان ارائه می‏دهد به اقتصاد سیاسی خیلی توجه می‏شود. یا مثلا منظری که مارکسیست‏ها ارائه می‏دهند به نحو دیگری است. یا در منظری که ناسیونالیست‏های باستان‏گرا ارائه می‏دهند مفهومی مثل نژاد، قوم یا مفاهیم فرهنگی محوریت پیدا می‏کند. به این خاطر نمی‏توان گفت، اینها تاریخ تخصصی است یا عمومی. ولی بر همه حوزه‏ها اثر می‏گذارد و سایه می‏اندازد و خیلی بحث مهمی است.

قبل از این که دوران مدرن یا دوران شبه مدرن بر ما تحمیل بشود، یک میراث تاریخ‏نگاری داشتیم. این سنت تاریخ‏نگاری ما قبل مدرن چه در سرزمین ما، چه در بین ملت‏های دیگر، سنتی است که خیلی به جزییات وقایع تاریخی توجهی ندارد؛ بلکه بیش‏تر تاریخ را از منظر عبرت و تأمل می‏داند. همان نگاهی که ما در قرآن عظیم هم می‏بینیم. چون همه چیز در مسیر قرب است. اما در تاریخ‏نگاری مدرن مسئله به کلی متفاوت می‏شود. در تاریخ‏نگاری مدرن محسوسات اصالت پیدا می‏کند. اصالت ناسوت است. دیگر ساحت‏های غیرناسوتی انکار می‏شود یا تغییر داده می‏شوند و توجه به جزییات و ریز وقایع مهم می‏شود و عنصر اراده الهی، تقدیر الهی و عوامل غیبی از تاریخ کنار گذاشته می‏شود و به معدات، مثلا اقتصاد، سیاست، اجتماعیات و ... تکیه می‏شود.
 
در ایران هم با ورود استعمار مدرن در کشور ما و آغاز استیلای آن، که از حدود دوران سلطنت فتحعلی شاه شروع می‏شود، این الگوی تاریخ‏نگاری مدرن پی‏ریزی می‏شود. اگر ملاحظه کنید در سال 1215 هجری قمری، یعنی سه سال بعد از آغاز سلطنت فتحعلی شاه قاجار یک هییت انگلیسی به ایران می‏آید که شامل جی‏فریز، جیمز موریه و یک سرمایه‏دار انگلیسی [سرهارد فورد جونز] است. این‏ها کسانی هستند که در واقع نخستین هسته‏های مخفی ماسونی را در ایران طراحی کردند. ما یک هسته‏های رسمی ماسونی داریم که در سال 1275 هجری قمری توسط میرزا ملکم خان تاسیس می‏شود.
 
یک سلسله هسته‏های مخفی داریم که قبل از هسته‏های رسمی هستند که اتفاقا روند بسیار تأثیرگذاری هم دارند و چه بسا از طریق همین هسته‏هاست که میرزا عسکرخان افشار ارومی و میرزا ابوالحسن خان ایلچی و میرزا صالح شیرازی جذب می‏شوند وبه خارج برده و عضو ماسونی می‏شوند و در قرارداد ترکمنچای هم نقش ایفا می‏کنند. یکی از اشخاص مکتب اینها سرجان ملکم است که از جمله کارهایی که می‏کند طراحی یک الگوی تاریخ‏نویسی برای ماست. تمام تاریخ‏نگاری مدرن یا شبه مدرن یا به تعیبیری تاریخ‏نگاری غرب زدگی ما ذیل این مدلی که او طراحی کرده نوشته می‏شود. حتی مدل های مارکسیستی هم تا حد زیادی از آن متأثرند. سرجان ملکم کتابی می‏نویسد به تاریخ «تاریخ ایران» که اولین بار بحث ایران باستان را به شکل منسجم مطرح می‏کند و به نوعی به آن اصالت می‏دهد. از اینجاست که ما تدریجا، نه ناگهانی، شاهد سه جریان عمده تاریخ‏نگاری در کشور هستیم.
 
1- جریان تاریخ‏نگاری ماسونی لیبرالی که جریان اصلی است و به لحاظ زمانی هم تقدم دارد. چهره‏های مهم آن سرجان ملکم‏خان، جلال‏الدین میرزا، میرزا آقاخان کرمانی، آخوندزاه و حسن‏پیرنیا هستند.

سنت ماسونی لیبرالی همان سنتی است که ناسیونالیزم باستان‏گرا را در ایران ترجیح می‏دهد. محور ایران باستان است یعنی ناسیونالیزم شووینیستی و ناسیونالیزم باستان‏گرا در این زمان است که ترویج می‏شود. هدفشان جنگ با هویت اسلامی از طریق ناسیونالیسم ایران باستان است. در تاریخ‏نگاری ناسیونالیزم شووینیستی (باستان‏گرا) محور اصلی این است که اثبات کنند ایرانی‏ها قومی متفاوت از مردم بین‏النهرین هستند، یعنی می‏خواهند بین ایران و مسلمان‏های دیگر فاصله بیندازند و ریشه‏های نژادی مشترک بین ایرانی‏ها و غربی‏ها در ذهن‏ها ایجاد کنند. اینجاست که تئوری آریا محوری ظهور می‏کند. می‏خواهند بگویند که ایرانی‏ها قبل اسلام پیشرفته بوده‏اند. اسلام باعث افول و انحطاط مردم ایران شد. همین چیزی که همه‏ی شبکه‏های ماهواره ادعایش را دارند. این تئوری، آریامداری و آریا محور است. به لحاظ زمانی، سرجان ملکم‏خان اولین نفر است و بعد جلال الدین میرزا- شاه زاده قاجاری متوفی 1289 هجری قمری، صاحب کتاب نامه‏ی خسروان در سال 1285 شمسی – پس از او میرزا آقاخان کرمانی متوفی 1314 هجری قمری می‏آید که کتاب آیینه‏ی سکندری او بسیار تأثیرگذار است و الگو می‏شود و تفصیلی‏تر از کتاب سرجان ملکم است.

از نخستین افرادی که استبداد شرقی را مطرح کرد آخوندزاده متوفی 1295 هجری قمری بود که آن را از غربی‏ها گرفته بود. این میراث در پیرنیا نقطه‏ی عطف دارد – حسن پیرنیا پسر مشیرالدوله بزرگ است که با حق دلالی امتیاز نفت دارسی را به انگلستان واگذار کرد- ایشان کتاب تاریخ ایران باستان را به دستور رضا شاه می‏نویسد. این کتاب با کمال تأسف هنوز هم مبنای تدریس ایران باستان در دانشگاه‏ها و سیستم آموزشی است. ایشان ایران باستان را در سه جلد می‏نویسد که البته تمام نمی‏شود و تا اواسط هخامنشیان می‏رسد. هنوز هم همه‏ی اشخاصی که درباره ایران باستان حرفی می‏گویند حاشیه‏نویسی بر این کتاب دارند.
 
سیدحسن تقی‏زاده و عبدالحسین زرین‏کوب دنباله‏های همین جریان هستند. تقی‏زاده بر دوران بعد از اسلام متمرکز است اما نگاه همان نگاه ناسیونالیسم باستان‏گراست که به دوره بعد از اسلام انتقال داده می‏شود. در امتدادش ذبیح‏الله صفا از چهره‏های برجسته و یکی از ایدئولوگ‏های آنهاست. چهره‏ی بسیار تأثیرگذار در این جریان عبدالحسین زرین‏کوب است. در مورد عبدالحسین زرین‏کوب تصوراتی وجود دارد، و طرفداران زیادی نیز دارد، که امروز حرف زدن از او را دشوار کرده است. وی را باید یکی از آخرین حلقه‏های این جریان تاریخ‏نگاری ماسونی لیبرالی دانست، که حول ناسیونالیزم باستان‏گرا سامان پیدا می‏کند. شاید بتوان زرین‏کوب را مؤثرترین چهره این جریان در 50 سال اخیر دانست. به نظر بنده از ذبیح الله صفا نیز مؤثرتر بوده است. زرین‏کوب خود را معتدل و متعادل نشان می‏دهه ولی وقتی عمیق‏تر به آثار زرین‏کوب در کتاب‏های مختلف نگاه کنید، می‏بینید که فراماسون است. بعد از انقلاب اسنادش نیز منتشر شد و خودش هم انکار نکرد. در تمام کتاب‏هایش به نوعی ماسونیسم را ترویج می‏کند. در تاریخ‏نگاری اسلام هم ماسونی است. نگاه ماسونی چه خاصیتی دارد؟

از خصیصه‏های مهم محوری که برای ایرانی مطرح می‏کند، این است که قوم ایرانی قومی اهل تسامح است. تسامح از اصول ماسونی است، یعنی حق و باطلی نداریم؛ جهاد نفی می‏شود. یک نوع انفعال است که منجر به حفظ سلطه می‏شود. بعد می‏گوید که این تسامح را کوروش به قوم ایرانی داده است؛ یعنی سرمنشاء تاریخ را کوروش می‏گیرد. معتقد است که تسامح کوروش می‏تواند جنگ بین طبقات را از بین ببرد. زرین‏کوب، عمده توجه خودش را روی تاریخ ایران بعد از اسلام قرار می‏دهد، منتهی عمدتا تکیه‏اش بر این است که اصل تسامح فراماسونری را به عنوان شاخصه هویت ملی ما جا بیاندازد. یعنی بگوید که ما از اول ماسون بودیم، روح ما اصلا ماسونی است.

در جاهایی که می‏تواند خیلی شدید به اسلام حمله می‏کند. رسما به دین تحت عنوان خرافات حمله می‏کند و جالب این است که این مطالب او بعد از انقلاب بارها تجدید چاپ شده است. زرین‏کوب معتقد است که روح تسامح و فرصت‏طلبی ایرانی در عرفان ایرانی و ادبیات عرفانی ظهور کرده است و این را محور قوم ایرانی می‏داند و می‏گوید ما باید روی این تکیه کنیم. در کتاب از کوچه رندان حافظش، حافظی می‏سازد مردد، مذبذب، گرفتار تردید، به قول یکی از فصل‏هایش در تردد بین مسجد و میخانه.

بعضی اساتید دیگر هم در دانشگاه‏ها دنباله‏رو همین جریان هستند؛ مثلا رضا شعبانی با کتاب «مبانی تاریخ اجتماعی ایران» و خانم شیرین بیانی که تاریخ ایران باستان را نوشته است، جزو دنباله‏روهای این جریان محسوب می‏شوند. آدمیت هم جزء همین جریان است اما بیشتر روی تاریخ معاصر تکیه می‏کند. نگاه فروغی به تاریخ هم تا حدی ذیل همین نگاه ناسیونال باستان‏گرا قرار می‏گیرد.
 
ناسیونالیزم باستانی سعی می‏کند که یک نوع هویت‏سازی بکند. این هم توسط تئوری‏های نظریه‏پردازان یهودی ایجاد می‏گردد. این نظر از دوران مشروطه زمینه‏ساز حکومت رضا شاه شد و ایدئولوژی رسمی رژیم پهلوی بود. این تفکر تا انقلاب اسلامی ادامه داشت. شعار جمهوری ایرانی تلاش برای احیای همین نظریه است.
 
2- جریان دوم جریان مارکسیستی است که آن هم ذیل همان فلسفه تاریخ غرب قرار می‏گیرد. این جریان نیز به نظریه ترقی و نظریه پیشرفت معتقد است و غرب مدرن را معیار و میزان می‏داند و اصطلاحاتی مثل مترقی و مرتجع و ... را بر اساس همان ضوابط غربی قبول دارد. با این تفاوت که در مدرنیته به جای این که به سرمایه‏داری و لیبرالیزم توجه کند وبه مدرنیته سوسیالیسیت توجه دارد. یعنی ایدئولوژی آنها فرق می‏کند ولی در نهایت مارکسیسم و لیبرالیزم هر دو ذیل مدرنیته‏اند. این جریام مارکسیمسم را به جای مدرنیته لیبرالی و مدرنیته سرمایه‏داری ترجیح می‏دهد. افراد این جریان در نگاه به تاریخ ملهم از اندیشه‏های استالین هستند؛ یعنی سیر جامعه اشتراکی اولیه و بعد برده‏داری و فئودالی و سرمایه‏داری و سوسیالیزم و حرفه‏ای که امروزه به طور جدی محل تردید است. مدل متصلبی را در مورد تاریخ ایران و همه ملل بیان می‏کنند و سعی می‏کنند برای این حرف‏ها در همه ملت‏ها مصداق پیدا کنند. در صورتی که در مورد تاریخ ایران، این کار بسیار مشکل است؛ چرا که در تاریخ ایران اصلا برده‏داری به معنای کلاسیک کلمه وجود نداشته است. حتی اسنادی که در مورد تخت جمشید وجود دارد نشان می‏دهد که کارگرهای مزدبگیری وجود داشته‏اند، اما برده به معنا و مفهومی که در یونان و روم وجود داشته در اینجا دیده نمی‏شود. بنابراین اصلا نیروی اصلی تولید برده نبوده است و این اساس تئوری جریان تاریخ‏نگاری مارکسیستی را دچار خدشه می‏کند. اما آنها هر طور شده سعی می‏کنند برای این نظریه‏ها مصداق دست و پا کنند. مثلا دیاکونوف در مورد «تاریخ ماد» کتابی مفصل نوشته و سعی می‏کند اثبات کند که ماد تمدن برده‏داری بوده و دوران هخامنشیان را دوران برده‏داری اعلام می‏کند. این جریان، ساسانیان را شورع فئودالیزم می‏دانند. هرچند در ایران فئودالیزم هم به معنای غربی کلمه نداریم اما فئودالیزم به ما نزدیک‏تر است. مسئله مهم این است که هیچ کدام از اینها با تئوری مارکسیستی در باب تاریخ تطبیق نمی‏کند. نکته بعدی اینست که سیر تطور در غرب از برده‏داری به فئودالیزم و نهایتا به مدرنیته و بورژوازی انجامیده است، در صورتی که ما چنین چیزی نداشتیه‏ایم. اگر اینها در اثر استعمار غرب نمی‏آمد ما با مدرنیته مواجهه‏ای نداشتیم و اصلا کاری به مدرنیته نداشتیم. بنابراین، این مدل هم مثل مدل قبلی یعنی مدل لیبرال ماسونی یک مدل تحلیلی است.

جریان دوم تقریبا از سلطان‏زاده شروع شده است. وی در اندکی پس از مشروطه یک مارکسیست طرفدار تئوسکی بود. او اولین روایت‏های تاریخی مارکسیستی در ایران را نوشت. بعد از او حزب توده میراث‏دار این جریان می‏شود. احسان طبری، محمدرضا فشاهی، با مقداری تأمل فریدون شایان و امیرحسین آریان‏پور را می‏توان از چهره‏های این جریان دانست. آریان پور قبل از انقلاب از مارکسیست‏های رسمی و شناخت شده بود و همان حرف‏های چهارچوب‏های مارکسیت استانیلی‏اش را مطرح می‏کرد.
 
اما بعد از انقلاب به سمت حرف‏های نئولیبرالی و جریان سومی‏ها روی آورد. این چهره‏ها عمدتا به ترجمه تکیه می‏کردند. ترجمه آثار روسی‏ها مثل همان تاریخ ایران معروفی که کریم کشاوز ترجمه کرده است. تئوری پرداز اصلی این‏ها کمیتن بود. کمیتن تشکیلاتی بود که استالین برای سازماندهی تمام احزاب کمونیست درست کرده بود تا آنان را تحت پوشش شوروی قرار بدهد. این کمیتن دست به تئوری پردازی هم می‏زد و بر اساس همان درک استالینیستی از نظریه مارکس در مورد تحولات تاریخی که درک معروفی است. سیر همه‏ی جوامع را از جوامع اشتراکی اولیه، برده‏داری، فئودالی و ... تبیین می‏کرد. البته تئوری معروف مارکس اصلا این مطلب را این گونه معروفی نکرده است. ولی این‏ها این درک را حاکم کرده بودند. این درک کمیتنی از طریق همه احزاب کمونیستی که در کشورها بود باعث نوشتن کتاب‏ها و ترجمه‏ها می شد. این نگاه در ایران هم بود. و البته در ایران تفاوت‏هایی داشت.

3- نظریه سوم که باز جریان بسیار مهمی است و ما امروز خیلی با آن درگیر هستیم، جریان جدیدی است که قبل از انقلاب سوابقی دارد، اما عمدتا بعد از انقلاب ظهر کرد. نظریه‏ای است که ادعا می‏کند که در ایران همه مشکلات برمی‏گردد به یک سنت سیاسی اجتماعی خاص تحت عنوان استبداد شرقی. اگر ما به پیشینه این ادعا برگردیم، مشاهده می‏کنیم که هرودوت به نوعی چنین حرفی زده است و معتقد بوده اکه ایرانی‏ها مستبد هستند و خودشان در جنگ با ایرانی‏هاآزادی خواهند. منتسکیو این مسئله را به طور جدی مطرح کرده و می‏گوید که شرق اساس استبدای است و نمی‏تواند آزادی را بپذیرد و آزادی در آن امکان تحقق ندارد. هگل نیز چنین تعبیری دارد. این‏ها نگاه‏های نژادی پرستانه‏ی غرب محوری دارند و مدل غرب را مبنا می‏گیرند و بعد بر این مبنا شرق را متهم می‏کنند که شرق در دوران کودکی تاریخ است و بلوغ ندارد و چون فردیت به شکل مدرنش نیست پس در شرق آزادی وجود ندارد.

**یعنی همان نگاه مستشرقانه؟

مستشرقین این نگاه را تا حدود زیادی را دارند و اصلا آمده‏اند که ما را تحقیر کنند. اما نکته مهم این است که این حرف‏ها را این‏ها از کجا گرفته‏اند؟ غیر از منتسکیو که این بحث را در قرن 19 مطرح کرد شخصی به نام مورگان کتابی نوشت تحت عنوان جامعه باستانی، که مارکس در دهه 1850 خیلی از این کتاب متأثر شد. این کتاب هرچند در مورد بسیاری از دولت‏های شرقی به هیچ وجه صدق نمی‏کرد، ولی آن در زمان مورد توجه قرار گرفت. مورگان معتقد بود که شرق دچار یک نوع کم آبی است و این موضوع موجب می‏شود که مردم نتوانند به صورت خودکار و خودکفا کشاورزی کنند ونیازمند هستند تا دولت برایشان سیستم‏های آبیاری راه بیاندازد؛ یعنی قنات راه بیندازد و آب‏های محدود را هدایت و کنترل کند، وبه آن نظم بدهد، این قضیه موجب قدرت شاه می‏شود و شاه تبدیل به قدرت مطلقه می‏شود و هیج نوع نظامی میانی و یا مدنی یا نظام‏هایی که شاه را محدود کند وجود ندارد؛ یعنی جوهر تز آن‏ها این است.
 
مارکس این را در دهه 1850 پذیرفت. هرچند بعدا در 1870 و مخصوصا بعد از آشنایی‏اش با روسیه چون در رابطه با روسیه هم همین حرف‏ها را می‏زنند نظرش عوض شد و این تز را بیان کرد که در روسیه این ظرفیت وجود دارد که همین کمون‏هایی روستایی که آنها محکومش می‏کردند. زمینه جهش برای عبور از سرمایه‏داری شود. البته نگاه مارکس هم در نهایت در ذیل پاردایم مدرنیته و نظریه ترقی است و بر اساس همان پارادایم در مقطعی از استعمار دفاع می‏کرد. بعد شخصی به نام ویت فوگل آمد و روی همین تز سال‏های 1350 مارکس تکیه کرد و این را مبنای یک دستگاه تئوریک قرار داد تا شرق را توضیح بدهد. و این جریان سوم متأثر از همین ویتفوگل هستند. همایون کاتوزیان با تئوری معروف استبداد ایرانی، احمد اشرف و احمد سیف، عباس میلانی، بازرگان و آبراهامیان چهره‏های این جریان هستند.

محور بحث کاتوزیان تکرار همان حرف‏های منتسکیو و ویتفوگل است. تنها در یک شکل تئوریزه شده و سامان یافته و قالب جدید. جوهر حرفش اینست که ایران جامعه‏ایست خشک و گرفتار کم آبی و جامعه‏ای که در آن امکان شکل گیری یک طبقه اشراف وجود نداشته و نهادهای مدنی وجود ندارند تا شاه را کنترل کنند؛ بنابراین تمام قدرت دست شاه است و او همه کاره است و این را در مقابل جوامع غربی قرار می‏دهد، مخصوصا در مقابل انگلستان که در آنجا اشرافی وجود داشته، قانون و نظام های مدون وجود داشته که همیشه شاه را کنترل می‏کردند.

**اشاره فرمودید که الگوی تاریخ نویسی را سرجان ملکم تدوین کرده است، توضیح بفرمایید که مبانی نظری تاریخ‏نگاری او از کدام سبک اروپایی برگرفته شده و در ایران چه ویژگی هایی به خود گرفته است؟

به لحاظ مبانی نظری می‏شود گفت نگاه وی متأثر از جریان فلسفه تاریخ غرب است. اگر مدل فلسفه تاریخ غرب را نگاه کنیم. این‏ها یک جریان فلسفه تاریخ دارند که در نظرات هردر، ولتر، گوته، کانت و هگل و ... طراحی شده است. این نظر مفروضاتی دارد از جمله اومانیستی بودن، نگاه کاملا زمینی و غیر دینی، نگاه به عوامل اقتصادی و اجتماعی، نگاه غیر رمز گرایانه و غیر باطنی. در مورد ایران هم ویژگیش همان نگاه باستان‏گرایی شووینیستی است که گفته شد.

**تئوری آریایی ها توسط چه کسانی و در چه زمانی مطرح شد؟

این مفهوم آریایی را اولین بار یک یهودی به نام مارکس مولر که همکار کمپانی هند شرقی و مشاور ملکه ویکتوریا است، در کتابی مطرح می‏کند. در کنارش یهودی دیگری با نام جمیز دار مستتر در کتاب مطالعات ایرانی حدود 1883- مفهوم قوم آریایی ها با نژاد آریایی را مطرح می‏کند.

تئوری آریایی در دنیا یک تئوری تقریبا منقرض شده است. حال چرا تئوری ظهور می‏کند؟ این تئوری قبل از این تاریخ، در خود غرب مطرح نبوده است. این نظر را بعدا می سازند، و بعد که ساخته می‏شود برای آن دنبال شواهد می‏گردند. برای این کار، در کتیبه ها دست می برند. تحریف می‏کنند، عباراتی اضافه می‏کنند، در ترجمه ها به وفور دست برده‏اند، آنها را جابه جا می‏کنند. این حرف خود غربی هاست. چون جریانی در غرب مخالف اینهاست، و آنها هستند که افشا می‏کنند. کسانی مثل خانم کومری، نیبرگ سئودی، اشمیت، نانسیدمان. این تئوری ها را زیر سوال می برند. و معتقدند که تئوری آریا محوری قابل اثبات نیست. آقای شاهپور رواسانی در کتاب «اتحادیه مردم شرق» می‏گوید سه عکس از پاسارگارد گرفته می‏شود، در یک عکس کتیبه وجود دارد و در دو تا عکس دیگر کتیبه نیست!

نمونه ی دیگرش همین پاسارگاد است که می‏گویند قبر کوروش است. آنجا کالبد شکافی شده، استخوان دو تا زن بیرون آمده است. اصلا کوروشی وجود ندارد. اگر به روایت خود این آقایان گوش بدهیم، اینها می‏گویند کوروش در جنگ با ماساژت ها کشته شد و چون پادشاه ماساژت ها زن بود و پسر پادشاه ماساژت ها توسط کوروش کشته شده بود، این زن حرکتی شبیه حرکت هندجگر خوار انجام می‏دهد. یعنی بدن کوروش را تکه تکه می‏کند سر کوروش را هم جدا می‏کند. کوروش اصلا جسدی نداشته که از آنجا بخواهد منتقل کنند و در پاسارگاد بگذارند و برای آن مقبره درست کنند!

تا حدود صد سال پیش بین مردم معروف بوده که پاسارگاد، قبر مادر سلیمان است. و این نظریه که آنجا قبر مادر سلیمان است با استخوان هایی که بیرون آمده هم سازگارتر است. از طرف دیگر هم می‏دانید که آنجا قبر مادر سلیمان است با استخوان هایی که بیرون آمده هم سازگارتر است. از طرف دیگر هم میدانید که آنجا نفوذ انبیا بنی اسراییل خیلی زیاد بوده است. این‏ها دروغ هایی فراوانی ساخته‏اند. بخش مهمی از اسناد تاریخی ما در بایگانی های آنها خاک می‏خورد و اجازه نمی‏دهند حقیقت روشن شود.
 
البته این مسأله فق برای ما نیست پانتورانیزم هم همین است. و جالب است که تمام طراحان این تئوری ها یهودی اند. یعنی پانتورانیزم را هم یهودیان ساختند. اصلا آرمینویوس وامبری که خاطراتش در انتشارات علمی – فرهنگی چاپ شده است. یک یهودی اهل مجارستان در خدمت سازمان اطلاعات انگلیس و از کمپانی هند شرقی است. این آدم تئوری پانتورالیزم را ارائه می‏دهد. ایشان اصطلاح توران را از شاهنامه می‏گیرد توران در شاهنامه جز ایران است جزء انیران نیست و آن را یک نژاد می‏کند و بر اساس آن پان ترکیسم را می سازد بعد لئون کوهن فرانسوی که آن هم یک یهودی است، شروع می‏کند به نوشتن کتاب پان ترکیسم. در عراق و بعضی جاهای دیگر نیز به همین شکل.

**هدف نظریه پردازان آن چه بود؟
 
هدف چیست؟ تجریه ی خاورمیانه؛ یعنی جهان اسلام از نظر فرهنگی تجزیه بشود و ما برگردیم به ریشه ها و هویت های تقلبی که برای ما ساخته‏اند. می‏خواهند هویت اسلامی پاک شود. هدف فقط این است و بعد با نظریه آریا محوری بین ما و اسراییل، بین ما و غرب رابطه برقرار کنند. طراحان این نظریه می‏خواهند، یک پیوند نژادی بین ایرانی‏ها، هندی ها هند آن موقع تحت سلطه انگلستان بود و غبری ها ایجاد کنند.

یعنی ما فکر کنیم که ما پسر عموهای هندی‏ها و یا پسر عموهای غربی‏ها هستیم و هویت مان هم از بقیه منطقه جداست. اصلا می‏گویند ما از آن‏ها بودیم که یک مدت اسلام فاطله‏انداخت و ما دوباره بر می‏گردیم. خانم بیزانت از طراحان این نظریه می‏گوید که بشر پنج تمدن ساخته است که هر پنج تمدن آریایی هستند. تمدن هند، بین النهرین، ایران، روم و آخرین تمدن، غرب کنونی است. و اینها یک جریان تمکیل کننده همدیگر هستند. یعنی غربی ها ادامه ما هستند و ما پیشینه آنها هستیم و صورت کامل تمدن، غرب مدرن است. بعد می‏گوید که این تمدن رسالت جهانی دارد. اکنون انگلستان رسما می‏گوید، انگلستان و آمریکا باید بر جهان حکومت کنند؛ چون اینها تمدن های جهان سازند. چون به نژادی تعلق دارند که تمدن ساز است و حکومت کردن حق این‏هاست؛ یعنی اساسا استعمار را پایه ریزی می‏کنند. تئوری آریایی‏ها چند هدف دارد ایران را از منطقه جدا کند، از اسلام جدا کند، از اعراب جدا کند، و بعد ایران را به غرب و به هند بپیوندد.

**غرب زمانی رشد کرد که باستان خود را در دوران رنسانس بازخوانی کرد. آیا می‏شود گفت که در ایران هم می‏خواستند چنین کاری انجام دهند. به ویژه که در ایران هم تلاش کردند یک دوره میانه‏ای درست کنند و بعد از آن بازگشت به ایران باستان را طرح کنند؟

البته همان طور که می‏دانید غربیها یونان را احیا نکردند؛ یونان تمدن کاسموسانتریسم (تمدن عالم محور) بود. تمدن مدرن، تمدن اومانیستی بود نگاهی به یونان کردند و بعد چیز جدیدی آفریدند به نام مدرنیته. هدفشان هم این بود که‏اندیشه های ناسیونالیستی را محملی کنند که بر اساس آن، مدرنیته را اعمال کنند. اینجا هم بازخوانی نیست، بازگشت است. اما بازگشتی که در واقع ایران باستان ماده‏ای می‏شود برای صورت مدرنیته.
 
نیبورک سئودی در نقد نظریه آریایی عبارتی دارد که می‏گوید سیاست دینی کوروش نه برآمده از آزادمنشی دینی او؛ بلکه برخاسته از هدف او در تأمین استیلا نسبت بر سرزمین های تسخیر شده بود؛ یعنی می‏گوید او قصدش آزادمنشی نبود هدف دیگری داشته و در واقع یک کشور گشای، جنگ جو، تا حدی خون ریز بوده که حال ما او را به عنوان بنیان گذار حقوق بشر می‏دانیم.

حال این که چقدر این حرف بی اساس است نیز باید بحث شود اما از طرفی باید دانست که حقوق بشر، مبانی فلسفی اومانیستی دارد و دانشی اومانیستی است. حال ما ادعا می‏کنیم که کوروش به خاطر فتح بابل! در قرن 550 قبل از میلاد، بر اساس آن رفتار کرده است و بنیان گذار حقوق بشر است. این از آن مغالطه های اساسی است که کار یهود و صهیونیست هاست و از آن مغالطه هایی است که فقط افراد غافل و جاهل را فریب می‏دهد.(*)


 

*گروه تاریخ برهان/انتهای متن/
 
 


کد مطلب: 9563  |  تاريخ: ۱۳۹۵/۸/۹  |  ساعت: ۱۳ : ۲۴

نظرات ارسال شده
سفير فيلم
تبيين
پايگاه رصد انديشه‏هاي استرات‍‍ژيك
پايگاه هسته‏اي ايران